Sunday, January 16, 2005

Veronique


درسهایی هست که برایش باید شاگردی کرد. درسهایی که توشون فرصت برای آزمون و خطا نیست. اما همه فکر میکنند که راهش همین آزمون و خطاست و یادشون میره که کلاس معلم هم داره.

معلمم مثل یک هدیه، توشه راه، کتاب و دفتر مدرسه، به من معشوقی داد بی تن و بی چهره که درس صبر و رضا یاد بگیرم. راستیش که صبر را بلد بودم، رضا را هم کمی، اما باید استفاده ی عملی شان را و درس اتکا به عشق را با هم امتحان پس بدهم...
انگار،...

پی نوشت: راستی امشب من تو بغلش خوابم برد، ورونیک تنها موند!



2 comments:

Kont said...

عاشق منصور حلاج شدي؟! ه

xeeg said...

آره والا،
به قول دوستمون جلوه حق او را کامل ننموده بود که انا الحق گفت. منصور اگر حق بدانستی اناالحق نگفتی...
اونم اگر هاجر بدانست ...
البته منصور دست کم گرفته بود، اون دست بالا!