Monday, January 31, 2011

جو گیر شدن داره این ویدیو. اشک ریختن داره این ویدیو. شرمنده شدن داره این ویدیو. می‌تونم تصور کنم که بعد از تظاهرات جلوی سفارت ایران و جواب وزیر مطبوعات افغانستان که گفته بود کابل تهران نیست مردم حق برگزاری اجتماعات و اعتراض دارند، یک عده افغان به خودشون می‌گن، ‌حالا که اینطوره ما به جای مردم ایران هم اعتراض می‌کنیم به اعدام‌ها.
عکس بچه‌های ما رو دستشون گرفتند، ‌ نوشتند ما با شماییم. دستشون رو می‌بوسم.

جو گیر شدن برای همچین چیزی کاملا مباحه. این رو هم من اینجا گذاشتم که این جو هیچوقت فراموشم نشه. خبر ملعونان بی بی سی رو هم همینطور!!

Sunday, January 30, 2011

The end of the world

I dreamed. Dreamed that it was the end of the world. I was watching the sky, full of bright stars, so bright it had lit up the meadow. The grass was glowing green and I was gazing at the stars, moving and coming together, rotating in an inward spiral, like rewinding a fully grown fractal back to its origin, like a fully grown rose, deblooming.

And it was beautiful. The most astonishing and amazing scene I have ever seen in my life. And in spite of knowing that we were eventually going to debloom too, I was happy and calm, and only admiring the beauty.

I called my dad and said I wish I could be there with them but I don't think I will make it in time. But we'll see eachother soon anyway. When the world comes to an end.

I called you and said "look outside". You said you were busy. "But the world is comig to an end!" you frowned and hung up. "What a pity", I thought. "I could have made it in time to you.
Published with Blogger-droid v1.6.5

Wednesday, January 26, 2011

"I am reduced to a thing that wants Virginia."

Tuesday, January 25, 2011

C'est le temps que t'as perdu pour ta rose qui fait ta rose si importante.

Monday, January 24, 2011

When people tell me I got guts, I want to ask them where they see it exactly? because I can not find my guts when I need it.
I'm not shameless, I'm just tired of being ashamed. My shame buttons are touched so often, they have lost all sense, they're numb. That's all.

هنوز هم بارون میاد جر جر

Saturday, January 22, 2011

موراکامی،‌ خودش میگه وقتی که داره کتاب مینویسه هر روز ساعت نه شب میخوابه چهار صبح بلند میشه، روزی ده کیلومتر میدوه و دو کیلومتر شنا میکنه. بعد یه چیزهایی مینویسه این حیوون که چندین روز آدم رو از زندگی میندازه. خوب مرض داره دیگه.

An unsuccessful self-treatment of writer's block

Tuesday, January 18, 2011

اندکی هذیوون

- از همه جا بی خبرم.

- هنوز برام سواله،‌ چه شد اون تویی که باید از من تو را عاشقم میموند؟ عشق را به قرینه ی خودخواهی و تو را به قرینه ی حماقت حذف کردی و تنها من ت مانده بود و منت ش. تویی که انگار عاشق ترین مرد جهان بودی؟ حالا با اون خاطره ی «توهمِ معشوق واقع شدن» چه کنم؟

- دست به من نزن. جای دستهات،‌ جای انگشتهات،‌ هنوز روی پوستم میسوزه. بزن به چاک.

- پسرکی در خیابان دست در گردنبدم انداخت. التماس میکرد. گردنبدم را میخواست. گردنبدم. آی آی آی گردنبدم. گردنبد پدری. گردنبدی که پدر در دستم گذاشت.

- ناخن هایم را کوتاه میکنم. پیانو،‌ پیانو، پیانو. این بار چه آهنگی رو حفظ کنم؟ شوپن میطلبه، مازورکا میطلبه. این مازورکا رو میطلبه.

Monday, January 17, 2011

داستان، داستانی که به پایان رسید، داستان خو گرفتن به یک خیال بود. خو گرفته بودن من به خیال تو،‌ بدون حضور خودم. در خیال فقط تو بودی. تویی که وجود نداشتی. خیالی که کمی طعم واقعیت میداد. طعم اون واقعیتی که در لحظه ای گذرا حس ش کردم. واقعیت اون چیزی که تو قایمش کردی و من دیدم. من دیدم. من دیدم.
کرخ شده م. میخوام قبل از اینکه یادم بره همه چیز رو بنویسم. همه چیز رو. اون چیزی که آدم رو کرخ میکنه. اون چیزی که گوشه ی چشم آدم رو میپرونه.

Wednesday, January 12, 2011

این کتاب شاهکاره. کامنت دیگه ای ندارم.

Saturday, January 08, 2011

I know a secret, I know a terrible secret, ...
I learned about it by accident, I didn't want to know it, I was not even given a choice.

I don't remember if I've ever had a secret like this in my life.
It's painful, and I can not do anything about it because it's not mine.