Tuesday, February 12, 2013

اون حقی که میگن گرفتنیه،‌ ذره ذره ازت میچاپنش نه یکهو، و گذشتن ازش ذره ذره شیک و مجلسی به نظر میاد،‌ انگار که من از این یه ذره و دو ذره بی نیازم، اما یکهو به خودت میای میبینی هیچ کس به تخمشم نیست که تو هم یه نیازهایی داری! بالاخره یه حقی داری، بالاخره آخرش لیاقتت اگه خیلی هم زیاد نیست اما بیشتر از هیچی ه. حرف حسابم اینه که من به خودم اومده م باز. پامو دارم میزنم زمین میگم همینیه که هست، مال من مال منه،‌ حق من حق منه، نمیدم دیگه،‌ یه چس مثقال زندگی ه بگذارید هر جوری دوست دارم بکنیمش!‌

بسیار خشن و سهمگین م این روزها و خیلی هم بی عاطفه و لجباز گویا به نظر میام. بار اول نیست و میدونم بعدها چه سرزنشها خودم رو خواهم کرد. روزهای این چنینی جا داره که چند خطی نوشته بشه تا در آینده یادم بمونه که ماه ها فرصت دادم و قضاوت نکردم،‌ که هفته ها انگیزه هام رو سنجیدم تا به اینجا رسیدم. این بار حتی حرفم رو در تمام مسیر زدم،‌ حقم رو خواستم، با صراحت و قاطعیت. یادم باشه امروز حال مادری رو داشته م که در گوش بچه ش زده. 


Tuesday, January 22, 2013

Oh my camera!

"And if somebody hurts you, I wanna fight But my hands been broken, one too many times So I'll use my voice, I'll be so f*cking rude Words they always win, but I know I'll lose" For the record I would have edited the beginning and the end out!
We.
Agenbite of inwit.
Inwit's agenbite.
Misery! Misery!

Monday, January 21, 2013

"No I'm not bisexual, I have dual sexuality disorder!"


Me, to a dude who after complementing me on my attire apologized to me, saying that he knew it was not my _market_, and in response to my surprise - "What do you exactly mean?" - concluded that I must be bi-sexual! Oh Capitol Hill. 

PS: Does the fact that I find incidents such as this fascinating and greatly enjoyable, mean my response was  factual and not sarcastic? 

Saturday, December 08, 2012

به سلامتی اونایی که مرامشون کشته مارا، بقیه هم حال کنن با زندگیشون، نوش جونشون، ما که بخیل نیستیم!‌

Friday, November 30, 2012

یعنی آیا بنده خودم را به سخره گرفته م؟ زندگی با کسی که به زبان سلیس فارسی نمیتونه بگه:‌ «عزیزم»، «دوستت دارم!»،‌ «عاشقتم!» 
بی انصافی هم هست، طرف باید بیاد مقاله بنویسه برای ایجاد همون احساسی که یه «عزیز دلم» گفتن میزنه به هدف. کسی که، فرهنگی که اصلا اون اصل «دل» در قاموس کلماتش نیست. 

اونو بهش نمیگن معشوق میگن همخونه با مخلفات.

پ.ن. مزیت ش اینه که حداقل فارسی نمیفهمه که اگه نظرم عوض شد مجبور باشم حرفم رو پس بگیرم!  
پ.پ.ن. این عشق و عاشقی به سبک شرقی هم دردسریه، نمک گیرش میشن همه، اما بلد نیستن بیچاره ها ادای دین کنند!‌ توجیه شاید میکنم که سبک شرقی ه. آخه کی نمیدونه که باید به بدن زن دست کشید با سرعت دو تا حداکثر پنج سانتیمتر در ثانیه؟ 



حافظ شراب مینوشید و شعر میسرایید ما دری وری در میکنیم!‌ البته گفته باشم که لذتی در پیانو زدن در مستی و به یاد آوردن قطعاتی که در هوشیاری عمرا اسمش هم به خاطرت نمیامد هست که در هوشیاری نیست، فقط کاش ناخنهایم کوتاه تر بود قدری و کاش حس تنهایی این طور همه لذت ها رو مثل سیاه چاله در خودش فرو نبرده بود. 

تنهایی انواع داره، این نوعش خیلی تخمیه، از نوع بادنجان تخم دار. اصل بادنجان موجوده، اما همراه با تخم فراوان که اصلا میخواستم کل هیکلش نباشه! 

Saturday, July 21, 2012

Terror of James Holmes

James Holmes was a terrorist.

To become a terrorist you don't need to be part of an organization or act in groups.
To become a terrorist you don't need to be a muslim, from the middle east, or south america.
To become a terrorist you don't need to have dark skin and speak an exotic language.
To become a terrorist you don't need to even be religious, nor need to be illiterate.

To become a terrorist you need to have an agenda, to plan and to use fear and terror to make a point.

What we know about James Holmes is that he had an agenda, we don't know what the agenda was, but we know that he took his time to plan and execute his plan. He was also a relatively smart man, a PhD student in neuroscience. To be admitted to a program like that in any university in any universe, you'd have to show some level of analytical skills. A person like that could not possibly _not_ have a point and continue planning impulsively for months. Aside from that, we don't wait to hear the explanations that muslim terrorists have, we don't need to know what Holmes' motives were to know he had one.

We know he was a psychopath who identified with Joker. Wasn't the Joker a psychopathic character with a sadistic sense of humor who would get away with murder on basis of insanity? and let me remind you of how the Crown price of Crime expresses his identity in the last Batman movie





James Holmes is a terrorist. Let's call him what he is:


Colorado Shooting: What We Know About James Holmes
Gunman Kills 12 in Colorado, Reviving Gun Debate
The Shootings in Colorado
Colorado shooting suspect: A doctoral student with few signs of violent edge
Colorado Movie Theater Shooting: Suspect Bought 4 Guns, 6,000 Rounds of Ammunition in Past 60 Days
Colorado shooting forces early lull in heated campaign

Tuesday, April 10, 2012

Think hard on what you think! 

Monday, April 09, 2012

When a man thinks he has no unique role in a relationship unless he is the primary provider and protector, he's being plain pathetic. Men who think I'm mean for saying this are also pathetic! 

PS: If you're angry, remember I'm not talking about a man's feelings, I'm talking about what he "thinks". 
One of my biggest fears in life is to become cheesy, sometimes I get really close!


PS: This post was originally meant to be: "One of my biggest fears in life is to act like, or worse, become like people I despise!" 

Saturday, March 17, 2012

We ♥ You



به مردمان ایران
به تمام پدران، مادران، فرزندان، برادران و خواهران

برای آنکه جنگی میان ما باشد، ابتدا ما باید از یکدیگر بترسیم، باید تنفر داشته باشیم. 
من از شما نمیترسم. من از شما متنفر نیستم. 
من حتی شما را نمیشناسم. هیچ ایرانی تا به حال به من آزاری نرسانده است. من حتی تا به حال هیچ ایرانی ی را ملاقات نکرده م، ... فقط یک نفر در موزه ای در پاریس، آدم خوبی بود. 

اینجا، در تلویزیون، گاهی یک ایرانی میبینم که از جنگ حرف میزند. من مطمئنم که او نماینده ی تمام مردم ایران نیست. اگر شما هم کسی را در تلویزیون خودتان میبیند که از بمباران کردن شما حرف میزند ... مطمئن باشید که او هم نماینده ی تمام ما نیست. 

من نماینده ی رسمی کشورم نیستم. من یک پدر هستم و یک معلم. من خیابان های شهرم را میشناسم، با همسایه هایم، خانواده ام، شاگردانم، دوستانم صحبت میکنم و به نمایندگی از تمام آنها ... ما شما را دوست داریم. ما نمیخواهیم که هیچ آسیبی به شما برسانیم. 
در مقابل ما میخواهیم با شما ملاقات کنیم، قهوه ای بنوشیم و درباره ی ورزش صحبت کنیم ... 

به تمام آنهایی که مثل ما فکر میکنند، این پیغام را منتشر کنید و کمک کنید تا پیغام ما به مردم ایران برسد

رانی، تل آویو





To the Iranian people

To all the fathers, mothers, children, brothers and sisters

For there to be a war between us, first we must be afraid of each other, we must hate.
I'm not afraid of you, I don't hate you.
I don t even know you. No Iranian ever did me no harm. I never even met an Iranian…Just one in Paris in a museum. Nice dude.

I see sometime here, on the TV, an Iranian. He is talking about war.
I'm sure he does not represent all the people of Iran.
If you see someone on your TV talking about bombing you …be sure he does not represent all of us.

I'm not an official representative of my country. I m a father and a teacher. I know the streets of my town, I talk with my neighbors, my family, my students, my friends and in the name of all these people …we love you.
We mean you no harm.
On the contrary, we want to meet, have some coffee and talk about sports.

To all those who feel the same, share this message and help it reach the Iranian people.

Ronny, tel aviv








Monday, January 23, 2012

تاریخ،‌ تاریخ موجود کثیف و خشنی ست. تاریخ شخصی، تاریخ عمومی، تاریخ جهانی. هیچ چیز، هیچوقت بهتر و هیچ وقت بدتر نمی شود. همینی ست که هست. داستان ها همه تکراری ست. دردهاست که بزرگتر میشود. عمیق تر میشود. برای همین است که آدمها باید بمیرند و قبل از اینکه بمیرند آدمهای جدید تولید کنند که کسی بار درد را بر دوش بگیرد. 

باشد که در تاریخ ثبت شود که من نمیخواهم با تاریخ هیچ نسبتی داشته باشم. 

پ.ن. امروز بابام رفت سفر مدیتیشن ده روزه با قطع ارتباط با دنیای مجازی و واقعی. من فیسبوکم رو تعطیل کردم. 

Analyze This

I want to become an actress, dancer, musician, ... I'm turning 30 in a few months. Is it too late?

Wednesday, January 18, 2012

دور تسلسل تربیت

اولین و آخرین باری که تو مدرسه از معلم سیلی خوردم سال اول دبستان بود. دختری که رو نیمکت پشتی من مینشست مداد سیاه ش رو گم کرده بود و مشق ش رو با مداد آبی نوشته بود، خودش هم میدونست که توبیخ خواهد شد. معلم کلاس تا دفتر مشقش رو دید بدون توضیح خواستن شروع کرد به زدن ش. من هم که داستان رو از اون دختر شنیده بودم بلند شدم و با توضیح دادن داستان سعی کردم ازش دفاع کنم. یادم نمیره چهره ی خانم احمدی رو که یک ثانیه مات و مبهوت نگاهم کرد و بعد هم یک سیلی حواله ی گونه من کرد و ادامه داد. بعد این داستان گویا مدرسه مامان و بابا رو خواسته بودند و توجیه کرده بودند که پدر و مادر این بچه ها خودشون تقاضا میکنند که معلم ها بچه ها رو کتک بزنند، چون «این بچه ها تا کتک نخورن حرف گوش نمیدن و چیزی یاد نمیگیرن». پیشنهاد داده بودند که مامان و بابا من رو ببرن یه مدرسه دیگه که «فرهنگش شبیه تر به فرهنگ خانواده» من باشه. همکلاسی هام موندن و باقی کتک زدن ها.  

حالا هم اوضاع فرق زیادی نکرده. دوستام تو ایران کتک میخورن، تحقیر میشن، اون کسایی هم که دارن کتک میزنن هیچ علاقه ای به گوش دادن حرفهاشون ندارن. قصد تنبیه و تربیته. قصد عبرت سایرینه، بعضی مامان باباها گفتند که بزنید، این بچه های ما بدون گوشمالی آدم نمیشن. سایرینی هم که مخالفند و بی پدر مادری که صداشون به جایی برسه، دفاع اگر بکنند خودشون سیلی میخورند. اگر هم نه، پیشنهاد میشه که یا تشریفشون رو ببرن جایی که فرهنگشون شبیه تر باشه یا خفخون بگیرند.  ما هم اومدیم اینور، ... همکلاسی هامون موندن و باقی کتک زدن ها. 


Thursday, January 12, 2012

سیاتل

سیاتل بدی نیست. آفتاب نداره اما ویتامین دی دوهزار همه جا پیدا میشه. بارون هم همچین کمکی همیشه میاد، اما همه جا چتر نذری هم پیدا میشه. بدترین ویژگی سیاتل اینه که اون موقع که آخر شب میشه دلت میخواد بشینی با رفقای این ور و اونور دنیا چند کلمه سر و کله بزنی همه ی دنیا در خواب ن!‌ یه دو ساعت ناقابله همه ش، ... از دست این روزگار!

Monday, November 28, 2011


اندی موجود خیلی شاد و خوشحالیه. استعداد افسردگی هم داره، اما به طور کلی تا حالا نشکسته اونجوری که وقتی به چاله ی افسردگی میافته، دستگیره نداشته باشه!‌ در زمینه ی کار هم سر و گوشش همه ش میجنبه. کار براش تفریحه و هر چند سال یه بار میره سراغ یه بیزنس جدید  و وقتی شروع میکنه به خوب پول در آوردن حوصله ش سر میره و دلش یه کار جدید میخواد!‌ من رو یاد جوونیهای خودم میندازه.


چند وقت پیش دوباره چند روزی دمغ بود و دلش کار «پر معناتر» میخواست. وسط بلند بلند فکر کردناش برگشت و گفت:‌«من فکر میکنم کار به ذاته بیمعناست. تنها چیزی که معنا داره خانواده و زندگی مشترکه!‌ فکر میکنم فقط وقتی آدم میشم و میچسبم به یه کار که بچه دار بشم!» منو نگاه کرد و همچین چشاش برق میزد که انگار منتظر بود من بگم خوب حالا که اینطوره بیا بریم بچه دار شیم که تو آدم شی. 


فکر کنم جدی ترین جمله ای که تا حالا بهش گفته باشم این بوده:‌ «بدون مادرم، هرگز!»

Thursday, November 10, 2011

با هم بودن را تعریف کن.

Sunday, September 25, 2011

گزارش یک آدمکشی


گزارش آدمکشی رو خوندم. این خبرها رو ناخودآگاه فیلتر میکنم هر روز، روز تعطیل، روز زیر و رو کردن خبرها، رسیدم به گزارش آن آدمکشی، گزارش اعدام قاتل روح الله داداشی! در صفحه ی طرفداران قهرمان. اسمش رو گذاشته بودند «حواشی اعدام قاتل» و صفحه پر از اشاره به قاتل با صفاتی شبیه به «بچه قرتی» و «بدخواه پهلوان» ... پسر بچه ی هفده ساله!‌ 


گزارش با این جمله شروع شد: «قاتل داداشی در زمان رفتن به روی چهارپایه دو بار پایش لغزید و با صدای بلند گریه می‌کرد و طلب بخشش داشت.» قلبم لرزید ...

ادامه داشت:‌« با آمدن «علی‌رضا. م» نزدیک پانزده هزار جمعیت حاضر شروع به فریاد زدن کردند. عده‌ای به وی فحاشی کرده و برخی سوت و کف می‌زدند که با هدایت برگزارکنندگان مراسم،‌ فریادهای الله اکبر در فضا طنین انداز شد.


«و بالاخره اینکه، علی‌رضا م قاتل روح‌الله داداشی در زمان اجرای حکم حالت روحی نامتعادلی داشت. وی در زمان رفتن به روی چهارپایه دو بار پایش لغزید و با صدای بلند گریه می‌کرد. علی‌رضا مدام اسامی ائمه اطهار (ع) به ویژه امام حسین (ع)، امام رضا (ع) را فریاد می‌‌زد و طلب بخشش می‌کرد. وی حتی نام برخی از نزدیکانش از جمله مادر خود را فریاد زده و از اولیای دم طلب عفو داشت که البته صدایش در همهمه حاضران گم بود.»


و البته صدایش در همهمه ی حاضران گم بود. 


حاضرانی که تشویق میکنند، 
حاضرانی که تقبیح میکنند، 
حاضرانی که میگریند،
پانزده هزار نفر حاضرانی که حتی اگر بخواهند هیچ، هیچ، هیچ از پسشان بر نمی آید برای پسرک هفده ساله ای حالت روحی نامتعادلی دارد هنگامی که با پای خودش به مقتلش میرود، پسرک هفده ساله ای که پایش میلغزد، پسرک هفده ساله ای که مادرش را صدا میکند ... 


ای وای ...


و همان سوال همیشگی «چه میتوان کرد؟» که وای بر ما که هنوز جوابی برایش نداریم.