Thursday, April 28, 2005

دیروز دوربین گیر کرده تو گمرک هلند و آیدا اومد ایران، بدون دوربین م.
امروز هر چی عکس با دوربین علی گرفته بودم، به نحو غریبی پاک شد.
پورت USB م خراب شده. دوربین خودم هیچ جور دیگه ای وصل نمیشه به کامپیوترم.
خبریه فکر میکنید؟
"Friend, hope for the Guest while you are alive, Jump into experience while you are alive! Think ... and think ... while you are alive.
What you call "salvation" belongs to the time before death.

If you don't break your ropes while you're alive, do you thinkghosts will do it after?

The idea that the soul will join with the ecstatic just because the body is rotten --
that is all fantasy.
What is found now is found then.
If you find nothing now,
you will simply end up with an apartment in the City of Death.
If you make love with the divine now, in the next life you will have the face of satisfied desire.

So plunge into the truth, find out who the Teacher is, Beleive in the Great Sound!
Kabir says this: When the Guest is being searched for, it is the intensity of the longing for the Guest that does all the work.

Look at me, and you will see a slave of that intensity."

Kabir (1398 – 1518)

In the 14th century there lived a great saint by name Swami Ramananda. Drawing inspiration from the message of universal love preached by Sri Ramanuja-AcArya three centuries earlier, he changed the face of spiritual India by turning it in the direction of simple bhakti, away from ritual and caste-ridden rigidity. His most outstanding disciple was Kabir (1398 – 1518), India's greatest symbol of Hindu-Muslim unity. Kabir accompanied Ramananda on pilgrimages throughout India and in the process imbibed the revolutionary spirit of the master. Kabir’s lucid lyrics of devotion, for the first time composed in the local language, Hindi, rather than in elitist Sanskrit, reached the remotest villages throughout the country. He was a rebel against everything unspiritual and against all ritualistic norms in both Hinduism and Islam. He strongly advocated respect for, and the oneness of, all religions. Nobody knew of his parentage because he was picked up as a baby by his foster parent, a weaver by profession and a Muslim by faith. He preached the greatness of the name Ram, still remaining a Muslim. He taught nirguNa bhakti, i.e., the devotion of the Transcendental Absolute, without form, without attributes. His knowledge was not the outcome of any study of the scriptures, unlettered as he was, but it all arose from his own personal experience. He preached against all exclusiveness, privileges and priestcraft. He strongly condemned caste, circumcision and idolatry but simultaneously believed in rebirth and release from samsAra. He emphasized on God’s Grace as most essential for Illumination. As an experimentor with truth, he spent much of his time in prayer and contemplation. And when he spoke he spoke out his mind fearlessly. His songs reverberate with his spiritual experiences and visions. Most of his sayings were expressed in brief form and have the appearance of proverbs or folk wisdom, rather than deliberate compositions. For instance, to make the point that God is all-pervading, he asks: Tell me my friend, ‘Is the heart in the beloved or the beloved in the heart?’.
Kabir’s teachings may be summarised, if at all they can be, by saying that apart from God there is nothing animate or inanimate with a seprate existence. Every insignificant creature has its share of the Existence of the Absolute in itself. Man does not realise this because of his elusive nature and the deception (mAyA) caused by appearances. Once he frees himself from this mAyA he realises that he is in all and all are in him and there is nothing else but he. But this identity cannot be established by reasoning. One has to take recourse to sahaj and transcend the coarse mental process. The word sahaj means the state of diverting the senses from its morbidities to God. In the lake of sahaj, there are only waves of love. The soul then sports with the Lord in that lake. ‘The lock of error shuts the gate, open it with the key of Love’ says Kabir. With his tremendous popularity he could have easily established a sect himself, but he did not, (though his followers did, after his death) nor did he accept any sectarian thinking.

Tuesday, April 26, 2005

"خوردنی نیست، حتی شما پشه ی عزیز!"
امضاء: آقاشون اینا

Monday, April 25, 2005

اونی که تو بغل آدم خوابش برده رو اگه صداش کردی و یه "هوووم" بلند و شل جواب داد باید آروم یه بوسش کرد و همینطوری تو بغل نگه داشت. اما اگه جواب نداد یعنی دیگه زیادی خوابه. باید ولش کرد به حال خودش رفت یه اتاق دیگه آهنگ گوش داد و کتاب روشنفکری و از این جور چیزا خوند.

نشسته پشت میز همیشگی‌ش کنار پنجره‌. کسی پیش‌ش نیست. دختره دو میز اون ور تر نشسته مثل همیشه، تنها. شاگرد کافه اسپرسو رو میگذاره جلوش. کنت در حالی که روزنامه‌ش رو ورق میزنه، زیر لب چیزی میگه. عصره و کافه شلوغه. صدای آهنگ هم پشت صداها شنیده میشه. با انگشتای دست راستش رو لبه‌ی روزنامه ش ضرب میگیره. ضربش هیچ ربطی به آهنگی که داره پخش میشه نداره.

زل زده به روزنامه ش، اما معلومه نمیخوندش، ضرباش منظم تر میشه، روزنامه رو تا میکنه میگذاره رو میز، دو دستشم دو طرفش. حالا پای راستشم تا اونجایی که دختره میبینه اضافه شده. انگار مردد باشه به جلوش خیره نگاه میکنه و ناگهان بلند میشه و میره بیرون.

باز پول قهوه‌ش رو یادش میره، روزنامه‌ش رو هم.

دختره یه لبخند عمیق میزنه که تا تو دلش میرسه. میدونه یه آهنگ داره به اسمش ساخته میشه، به اسم خود خودش!

Saturday, April 23, 2005

خواستم در وصف بوی نای کولر، دفعه اولی که برای گرما روشن میشه چیزی بگم، عقلم به چیزی قد نداد. روی صندلی م لم میدم عقب و با دستم موهامو جمع میکنم و توی هوا نگه میدارم.
یکی میگفت سرما حیوانات رو به هم نزدیک میکنه، سرما که تموم میشه، فصل جفت گیری شروع میشه. از همون حیوون ها مثلاً، ...
باد خنک میخوره به گردنم، تنم هم بی خودی بوی Truth میده. نای کولر که از اول بهانه بود، اصلش اینه که الان که خوابی دلم برات تنگه.
اینجا آفتاب تند میتابه. هیچ اثری از سرما نیست. فقط یه جانور اهلی نشسته، لم داده به صندلی قرمزش، موهاشو هی حلقه میکنه لای انگشتاش و دوباره باز میکنه. باد خنک کولر میخوره به گردنش، بی خودی.

پی نوشت فردا امتحان داره، درس هم نمیخونه، بی خودی!

Friday, April 22, 2005

بغل، از یه جاییش که میگذره، دیگه معلوم نیست، کی به کیه. کی اول تو بغل اون یکی خزیده، کی اول اون یکی رو سفت گرفته تو آغوشش،...
به مقادیر اولیه بستگی نداره، نقطه همگراییش ثابته.

The blood doesn't stop flowing

Joan Baez - Blood Flows

The earth doesn't stop turning,
and the blood doesn't stop flowing,
Where is it goin'? all this spilled blood?
Murderer's blood, whore's blood, misery's blood, and the blood of man who was torchered in prison, and the blood of children who were torchered by their papa and mammy, and the blood of man who's head's bleeding and the roofers blood when roofer slips and falls from the roof,
and the blood that comes and flows in the great gushes with the new born, with the new baby,
The mother cries,
The baby cries,
The blood flows,
The earth turns,
The earth doesn't stop turning,
The blood doesn't stop flowing!

Thursday, April 21, 2005

بوی خون پریود با بقیه خون ریزی ها فرق داره، هیچ وقت برام تهوع انگیز که نبوده هیچ، خیلی هم دوست داشته م، اگرچه گمونم مثل بوی عرق تازه بدن، بیشتر برای خودم دوست داشتنی باشه.آخه خون پریود اصلا یه جور دیگه ست. خونِ خالی که نیست، زخمشم زخم خالی نیست، آدم دردش رو از یه جایی توی عمق دلش احساس میکنه، یه جور درد گِرده. تیز نیست. نمی پیچه، وایساده یه جا صبور، یواش یواش هم کم رنگ میشه تا تموم شدنش رو جشن بگیریم. خونش هم آروم آروم میاد، شُرّه نمیکنه بریزه پایین. همه چیزش زنانه ست. ماهی یک هفته تمام مدام خون و بافت همون جایی رو میبینم که از یه جایی هم جنسش خودم به دنیا اومده م. خیلی مرتب، ماهی یکبار یادم میاد که زن م به معنای زاینده ش، ماهی یه بار حس زنانگی رو به شدت بهم تحمیل میکنه.هیچ کاری هم که نکرده باشم، یه روز که پریودم این ور اون ور بشه، میشه که بترسم، یکهو و همون یکهو، یه بار تجربه ترس و اضطرابش برای آدم کافیه. کافیه تا یه چیزایی بره زیر پوستش، بیرونم نیاد به این سادگی ها.

* * *
درد دارم، یه جور درد جوجه تیغی وار. گرد و تیز. نوک انگشت های خونی م رو میگیرم جلوی صورتم و عق میزنم.
* * *
نسل ها و نسل ها و نسل ها و ... آخرش مردها و زن ها بالاخره پدر و مادر میشوند و مردهایی که بچه ندارند بیشتر از اونهایی که دارند، سکته میکنند و مادرهایی که بچه زاییده اند کمتر دچار سرطان میشوند و باز همیشه پدرها و مادرها تمام عشق رو فدای بچه هاشون میکنند و باز همیشه بهترین کاری رو میکنند که فکر میکنند برای بچه هاشون لازمه و باز هم همیشه بچه ها یک چیزی کم دارند، ... و باز همیشه نه بچه ها و نه پدر و مادرها به این شعورشون نمیرسه که میخوان و نمیتونن بهترین رو برای هم بخوان و باز هم همیشه بچه ها، باز بچه دار میشن و باز همه چیزهایی که پدر و مادرشون نفهمیدند رو میفهمند و فکر میکنند این تمام اون چیزی که باید فهمیده میشده و باز هم همیشه بچه ها یک چیزی کم دارند، ... و باز هیچ کس شعورش نمیرسه!
* * *
درد دارم، درد، ... درد عمیق، درد گرد و تیز، درد دختری که مادرش نمیفهمدش، و نمیفهمه مادرش رو و فقط میفهمه که چیزی هست که از مادرش نمیفهمه و میفهمه که اون چیزی که نمیفهمه رنگ و مزه ش توش درد داره، توش خفگی داره، توی یه درد عمیق داره، اما باز نمیفهمتش و شاید آخرش، ... به حال مادری که خواهم بود، ناگزیر و بچه ای که نخواهم فهمیدش و بچه ای که نخواهد فهمیدم، بچه ای که فقط در برابرش صبر میکنم آروم تا رنگ ببازه خشمش،... اشک میریزم.
* * *
صورتم رو میگذارم روی بالش، میخوام تا صبح که بیدار میشم رد سیاه روی گونه هام پاک بشه.
* * *
یه چیزی تو مایه های روایت هست که میگه مادر موقع زاییدن بچه، یه دور باهاش زاییده میشه. مادر میشه مثل نوزاد تازه متولد شده، یواش یواش نمیاد، اشک شُرّه میکنه پایین.

Sunday, April 17, 2005

Hey Busy lady, I like your flow
Your IM's bangin, out of controoooooool!!! (Uh!)
You send it to me (That's right) Webcam Audio!
Only you can make me, ding and buzz for moooooore!!!

PS1 :D just for my dearly beloved "Geex"
PS2 We don' les!!! I got two "aghelo balegh" evidences!
PS3 I will have search hints for Sony PlaySteation 2 after my PS2

Friday, April 15, 2005

میگه ببخشید سال نو رو تبریک نگفتم، میگم اشکال نداره، به حرف گربه سیاه بارون نمیاد!


مزیت زندگی قبل از میلاد مسیح این بوده که هر سال که می گذشته عدد سال یکی کم میشده، مثلا امسال بوده 263 سال قبل از میلاد مسیح، سال که عوض میشد، میشد 262 سال قبل از میلاد مسیح.

پی نوشت البته من کلاً از شمارش معکوس میترسم، اما این یکی رو بعید میدونم باهاش مشکلی میداشتم!

پی نوشت 2 مشکل اینجاست که اون موقع تابع زمان به شکل دندان اره ای در میومده، یعنی سر سال که میشده سال یکی عقب میرفته، بعد تا آخر سال ماه ها جلو میرفتن. بعد سال بعد که میشده از 263 سال و یازده ماه و 29 روز میپریده به سال 262 و هیچی روز. یعنی سال ها علاوه بر اینکه میرفتن عقب، هی دو سال میرفتن عقب بعد یه سال میومدن جلو، دوباره دو سال عقب ... خلاصه پیچیده شد.
پی نوشت 3 راستی دندان اره ایه، تابع زمانه نسبت به زمان :)

Thursday, April 14, 2005


"همانا با آدمهای دانشمند دوست شوید که صلاح دولت و طول عمرتان بدان باشد."

از قرار معلوم یکی از بر و بچ صبح از دنده چپ پا شده بوده، امتحانشو خراب کرده، سایر بر و بچ رفتن براش یه ساعت ساختن که هر وقت دید دنده ی یارو راست شده از خواب بیدارش کنه.

باحاله، خبرشو اینجا بخونید!
“SleepSmart measures your sleep cycle and waits for you to be in your lightest phase of sleep before rousing you”

Wednesday, April 13, 2005

یک اتفاق ساده

کنت کافه نشین تنها میره کافه، همیشه میشینه کنار پنجره و کواد اسپرسو سفارش میده.
اسپرسوش که میرسه، جابه جاش میکنه، یه کم میچرخونه تش و میگذارتش جلوی خودش، با نوک قاشقی که گودیش رو به هواست یه کم کف روش رو هم میرنه و بعد مزه ش رو امتحان میکنه. همیشه بعدش یه اخم کوچولویی میکنه انگار که یه جای مزه ش بلنگه، از حد که گذشته باشه هم گاهی قر میزنه این چه قدر شیرینه!
با احتیاط و ظرافت کف روی اسپرسو رو هم میزنه و قاشق رو بعد از دو بار به لبه فنجون زدن میگذاره کنار بشقابش. بعد از یه بار مزه کردن از لب فنجون سیگارش رو در میاره و با چشمای نیم بسته و اخمو انگار داره به یه مساله مهم فکر میکنه، روشنش میکنه.
همینطور که کنت داره سیگارش رو دود میکنه و کتاب میخونه یه دختره میاد و ازش سیگار میخواد. اونم بدون اینکه دختره رو نگاه کنه، مارلبروی قرمزش رو بهش تعارف میکنه و به کتاب خوندش ادامه میده.
وقتی کتاب میخونه لم میده عقب، پاش رو میندازه رو پاش و کتاب رو با اتکا به میز رو هوا باز نگه میداره. سیگار دومش رو که رو لبش میگذاره و میخواد روشن کنه با نگاهش کافه رو میگرده و اون دختره رو پیدا میکنه. با نگاه یه کم گرم تر از دور با اشاره ازش میپرسه بازم سیگار میخواد؟
دختره اول مات و مبهوت نگاهش میکنه و بعد بلند میشه و سیگار رو میگیره، روشنش که کرد بهتش تبدیل به لبخند شده. از اون لبخند های عمیق که توش ذوق زدگی داره. که منتظر تلنگرند که تبدیل به خنده بشن.
دختره میره و سر جاش میشینه اما بازوهاشو گذاشته روی میز و همینطور با خنده ی همونطوری به دور و اطرافش نگاه میکنه انگار که میخواد یه چیزی به یکی بگه. اما کنت سرش توی کتابه.
دختره شاید تو دلش میگه این کنت کافه نشین یه روز مال من میشه، مال خود خودم!

Tuesday, April 12, 2005

شاید بهتر بود وقتی "خداحافظ گری کوپر" رو مینوشت به این فکر میکرد که پاپ بالاخره یه روزی میمیره :)

همینطوری که با خودم سوت میزنم، خیلی وقتها ناخودآگاه میرم سراغ موسیقی کوچک شبانگاهی، سوت زدن که خوب بلد نیستم اما همون دست و پا شکسته سل ر سل ر سل فا سل سی ر رو که بزنم از از رئیسم که میگه "فلوت واسه زدن آهنگهای اسپرته" تا راننده تاکسیش که آهنگ مورد علاقه ش "رفتم که برم قربون اون قد و بالات"ه، میشناسنش.
همینطوری که با خودت سوت میزنم گاهی تنم یکهو مور مور میشه، میگم چی میشه که یکی نه به اسم، گاهی حتی فقط به اثر اینطور باقی می مونه!

گاهی همینطوری که تنم مور مور میشه گریه هم میکنم براش، و آقای Jung که به ما در آمارگیری جدیدشون میگن شما خیلی soft-hearted هستید ما میگیم بیلاخ، واس اینکه گریه از شدت حسودیه!

پی نوشت اشاره به اول فیلم آمادئوس که کشیش میبرن پیش اون پیرمرد و اون هرچی از کارهای خودش میزنه کشیشه نمی شناسه اما چهار تا نت اول همین قطعه رو که میزنه کشیشه شروع میکنه باهاش خوندن!! هر چی فکر کردم اسم یارو یادم نیومد.

پی نوشت 2 دراصل داشتم یانی گوش میدادم، فکر کردم یانی هم میتونه اینطور باقی بمونه؟ یادم نیست کجا شنیدم اما یکی گفته بود که راز بقای یک قطعه اینه که مردم عوام بعد از شنیدن زمزمه ش کنند. من که میگم یانی با موسیقی کلاسیک همون کاری رو کرده که پائولو کوییلو با عرفان! و این بقا با توجه به بسترش، اصولاً چه قدر ارزش داره؟ و آیا مردم عوام زمان موتسارت شعورشون بیشتر بود یا زمان ما؟!

پی نوشت 3 حالا یادم میاد که اینو فرنوش گفت بهم با یک سری چیزهای دیگه، اوائل کلاسهامون که من قطعه مینوشتم، ... دیگه این کارو نکردم. تقریباً هیچ وقت.
پی نوشت 4 فرنوش دارم فکر میکنم بهت لینک بدم یا نه :)

Friday, April 08, 2005

مثل اینکه ائمه اطهار هم از شوخی سکسی خوششون میومده اما دور و بری هاشون همه چیزو بد جدی میگرفتن! یا اینکه سر روایت در آوردن و حدیث نقل کردن کل بوده بین صحابه...
البته نظر به اینکه شوخی سکسی اصولاً همه چیزش خیلی خیلی جدیه و با دقت در این روایت ها میشه فهمید چرا تمامی همسران ائمه اطهار از زندگی راضی بوده اند!
بامزه اینجاست که در مورد ادیان الهی نمیدونم اما تمام این مکاتب شرقی و سرخپوستی و امثالهم تعالیم سکس خیلی خیلی جدی و مدون دارند، نوبت اسلام که میشه بی اختیار بهشون میخندیم.
برای بقیه ش اینجا را بفشارید!! (هوووووی! معادل فرهنگستانه!)

اونی که من تو FTPش سرک کشیده م خیلی راضی به نظر میاد که :)
تورو خدا بهم اینقدر فحش ندید!

Wednesday, April 06, 2005

Camel - You are the one

Learning how to give
and not be afraid,
of the place where i live
and mistakes i have made

اینکه آدم بیاد ببینه یکی بی خبر توی FTP ش فایل upload کرده مثل اینه که بیاد ببینه یکی تو اتاقش بوده، پنجره رو باز کرده، رو تختی رو صاف کرده، آب گلهای توی گلدون رو عوض کرده، میز رو چیده و شمع روشن کرده، ...
بعد هم بی خبر رفته.


Looking 'round I can see
you are still here
Not in sight but in me
your being appears.