Thursday, September 30, 2004

1

میدونی چیه؟ میخوام رازم رو فاش کنم! چون الان سه تا راز دارم دستم بازه تو خرج کردنشون.
حالا این بار میخوام اون گنده هه رو بگم، آماده ای؟ هستی؟
راستش من حامله م. اگه پسر بودم میشد حامل اما حالا حامله م! البته اتفاق جدیدی نیست، خیلی وقته، هفت هشت سالی باید باشه. زیاد مطمئن نیستم. راستش یک کم دیر متوجه شدم. اوایلش یک کم لگد میزد اما من خنگ نمیفهمیدم این لگد ها مال بچه ست. نفهمیدم، نفهمیدم تا بچه م زبون باز کرد. حرف درست و حسابی هم که نمیزد. همه ش آبا دابا میکرد. نمیفهمیدم که باز چی میخواد که. از اون تو ها هم صداش محو و ناواضح میومد. اما بالاخره اون موقع فهمیدم که بله!
کار از کار گذشته . . .

Wednesday, September 29, 2004

صدایی که از پشت تلفن می شنوم یادم می اندازد که
time, i can't slow you down
sun, I can't suspend u
...

گر بر فلکم دست بُدی چون یزدان
برداشتمی من این فلک را زِمیان
و زنو فلک دگر چنان ساختمی
...که

Tuesday, September 28, 2004

یک عدد متن-خوان با امکانات بسیار استثنایی، سیستم صوتی در حد نو، متراژ 1.57 متری همراه با امکانات تفریحی صوتی و تصویری واقع در میدان فاطمی به علت بیماری، از خواندن متون فارسی و لاتین تا اطلاع ثانوی معذور می باشد.
امضا : من

empty space is expanding around me,
I understand now what can be called vacuum,
It's not absence of matter according to Webster dictionary,
it's some kind of being left just by yourown,
uni makes me feel s**t!

Monday, September 27, 2004

Angra - Rebirth

Oh! Minutes go round and round
Inside my head
Oh! My chest will now explode
Falling into pieces
Rain breaks on the ground-blood!

One minute forever
A sinner regreting
My vulgar misery ends

(And I) ride the winds of a brand new day
High where mountain's stand
Found my hope and pride again
Rebirth of a man

Time to fly...

Angra - Rebirth


خوب دیگه، بسه! من انتخابم رو کردم. از همین میخوام.
فقط این بار قضیه فرق داره، این بارمیخوام سیر بشم!

خوب؟

خوب؟

...

خودتو لوس نکن! دفعه دیگه خودم میمونم اون بالا تورو میفرستم پایین ببینی چه حالی میده گرسنگی!

Flash back

اینو توی آرشیوم دیدم کف کردم :) یوهاهاها!



بهش گفته بودند يا خودش فهميده بود، ميدونست که چشمهای جذابی داره، فقط دماغش يک جوری نيمرخش رو خراب ميکرد. از وقتی دماغش رو عمل کرده نميتونه تمرکز کنه که بالاخره توی تاکسی طرف جلويی رو داشته باشه که از تو آينه ميبيندش يا به بقلی که نيمرخ جديدش رو ميبينه هم اميد داشته باشه،...


4 اسفند 82 - 11:40 شب

Sunday, September 26, 2004

I write and I delete and I write and I delete again,...
I tell you! this one is really enjoyable! The uncertainty in somebody catching you right in the space between a write and a delete ..

Somebody may already know your secret!
Do you think it's funny refreshing your own weblog to check for updates?

I tell you it's not!

Saturday, September 25, 2004

بي‌دل شو ار صاحب دلي, ديوانه شو گر عاقلي
كين عقل جزئی ميشود, درچشم عشقت آبله!
هوا نه تاریکه، نه روشن، زیادی فکر کرده ام، نمیدونم چی میخوام، بالاخره می فهمم، خط راست برای رفتن، جایی که بتونم به خودم ثابت کنم میشه رفت و رفت و رفت، میزنم بیرون، تا سه کوچه اون ور تر خط صافه، باز هم خط صاف پیدا می کنم، ولی اول باید یه 90 درجه بچرخم، سعی میکنم تا 180 رو هم طاقت بیارم ...

امروز همسایه بالایی رو توی خیابون دیدم. سلام و علیک معمولی، ... آخرش گفت چه قدر خوبه که هر وقت من دلم صدای سازت رو میخواد، میزنی، فقط باید خیلی بخوام تا بزنی، برای دل من هم شده بیشتر بزن! گفت دیروز که میزدی فکر کردم با خودم که صدای سازت عین پیچک میمونه که پایین کاشتیش و آبش که میدی بزرگ و بلند میشه و تا پنجره خونه ما میرسه،...

دیروز پارتیتا میزدم ... یعنی میدونی ... ؟ فکرشم نمیکردم! یعنی ها ... کف کردم! یعنی دیگه ساز هم برای خودم نمیزنم ...

"انسان عصر جديد هرگز به آن چه ميکند به تمامي دل نميسپارد. بخشي از او -عميق ترين بخش او- همواره بر کنار و هشيار است."


"عشق براي آن که محقق شود بايد قوانين دنياي ما را زير پا بگذارد. عشق رسواو خلاف قاعده است. جرمي است که دو ستاره با خارج شدن از مدار مقررشان و به هم پيوستن در ميان فضا مرتکب ميشوند."


"انسان مدرن دوست دارد تظاهر کند که تفکر او بيدار است. اما اين تفکر بيدار مارا به راه هاي پيچاپيچ کابوسي رهنمون شده است که درآن اتاقهاي شکنجه در آينه خِرَد تکراري بي پايان مي يابند. وقتي سر بر آوريم, شايد پي بريم که با چشمان باز خواب مي ديده ايم و خواب ها و روياهاي فرد تحمل ناپذيرند. و آن گاه, شايد, باز ديگر بخواهيم با چشمان بسته خواب ببينيم."


اکتاويو پاز - ديالکتيک تنهايي(از هزارتوي تنهايي)

خداي را بندگانند که کسي, طاقت "غم" ايشان ندارد و کسي, طاقت "شادي" ايشان ندارد!
صراحي يي که ايشان, پر کنند هر باري, و در کشند,هر که بخورد, ديگر با خود, نيايد!
ديگران مست ميشوند, برون ميرود و او, بر سر خُم نشسته!

آغاز

این باید یک داستان باشد. داستان دختری که می خواهد برود. اما آغاز این داستان را کسی نمی داند، یا حداقل آن را به خاطر نمی آورد. شاید نه ماه قبل تر از یک روز بارانی، شاید هم هشت ماه و بیست روز، کمی پس و پیش. حتی دست اندرکاران موضوع هم چندان از این بابت مطمئن نیستند.
آغاز داستان معمولاً خیلی هم مهم نیست. مخصوصاً وقتی بعد از آن به میزان معقول یا حتی نامعقولی شلوغ شود. مخصوصاً وقتی سر و صدا آنقدر زیاد شود که به زور هم که شده یکی از رشته های شلوغی را دنبال کند و گوش دهد. اما این داستان دختری است که می خواهد برود یا حداقل می بایست اینطور باشد. اینجای داستان را هم کسی نفهمید. همه قصه ش را بلدند. خیلی ساده است:"دختری بود چنین و چنان که یک روز صبح یا ظهر یا عصر، بالاخره یک ساعتی از خواب بیدار شد یا بیدار بود یا هر چی، فهمید که باید برود." اما اینکه این "چنین و چنان" چگونه است و چگونه میتواند باعث شود دختری در بازی اش تنها حرکت ممکن را رفتن بداند، آن است که مجهول باقی مانده ست. شاید لازم باشد سراغ آغاز ماجرا رفت. همان آغازی که کسی از آن خبر ندارد. اما کمی هم پیچیده تر از نه ماه و چندین روز پس و پیش، قبل تر از آن روز بارانی است. آغازش شاید همان چندین لحظه قبل تر یا بعد تر از شانزده سال بعد از آن روز بارانی باشد. همان چند لحظه با نفس های سنگین، همان چند لحظه که ناگهان فهمید آب دهانش را انگار ساعتهاست پایین نداده است و همان چند لحظه صدای فروخوردنش که انگار تا ساعتها آن طرف تر هم همه می شنوند و بالاخره یکی این وسط می فهمد چیزی جایی آغاز شده است. خیلی چیزهای دیگر هم به همین سادگیها آغاز می شوند. اما چیزهایی که مهم تر هستند گاهی سخت تر شروع می شوند.


این داستان هیچ کجا آغاز نمی شود، این داستان دختری است که می خواهد برود و دوباره آغاز شود.

Friday, September 24, 2004

یکی هست، یکی نیست، غیر از خدا آدمایِ دیگه ای هم بوده و هست، غیر از آدمها هم شاید خدایی بوده و باشه، یه عالمه برف بود یه جاهایی رویِ یه کوه بلند، یه کوه که اونقدر بلند نبود که همه نتونن ازش بالا برن، البته به غیر از مامان-بزرگ بابا-بزرگ هایِ خیلی بزرگ و نوه هایِ خیلی کوچیکشون که شاید دوستشون داشته باشن، نزدیک این کوه یه شهر بود که مثل قصّه ها همه چی توش پیدا می شد، از شیرِ آدمیزاد گرفته تا مرغ سوخاری، آدمهایِ اون تو عاشقِ هم میشدن، گاهی هم از هم فارغ میشدن، این شهر حتی گل سرخ هم داشت ولی از اونجایی که عدالت برقرار بود فقط دست شهسوارِ سوار بر اسبِ سفید نمی افتاد و بچه ها این گل سرخ ها رو می فروختن و به طرز رمانتیکی با این گلِ سرخ ها سیر می شدن، آدمهایِ اینجا گاهی زندگی می کردند، حلقه حلقه دود سیگار رو می دادند بیرون، گل می خریدند، سوپ درست می کردند و مریض که میشدند سوپ می خوردند، شمع روشن می کردند و چراغ را خاموش می کردند، اولین بوسه یِ عمرشون رو تجربه می کردند و یهو قد می کشیدند، طعمِ بوسه رو یادشون می رفت و اشکشون در میومد، باز همه چی یادشون میرفت، باز یادشون میومد که زندگی کنن، زندگی می کردند و باز یادشون میرفت که زندگی کنن ... یکی بود تو این شهرِ بزرگ که یه صفحه ی بزرگ داشت که اسمش رو گذاشته بود MonTour ، یه روز تو اون یه عکس رو دید، عکسِ کوه بود، همون کوه بلندِ نه خیلی بلند، تو عکس ه دو تا آدم هم بودند، یکیش خودش و اون یکی با خودش ...

پانوشت : من میخوام عکسه رو بزرگ کنم بزنم به دیوار، چی شد پس؟


وقتی داری غرق می شی پیدا کردن تراشه های چوب در سطح آب هیچ فایده ای نداره، حتی اگه یه تن از این تراشه ها اونجا ریخته باشه وبا این یک تن تراشه بشه یه قایق ساخت...

Thursday, September 23, 2004





هی یک دور، از یک ور top-down میچینم میام پایین و از اون ور bottom-up میام بالا، بعد هی به هم نمیرسند! مثل این انگشت ها که چشماتو میبندی و از دو ور به هم نزدیک میکنی و اگه رسید به هم یعنی دوستت داره! حالا نمیشه من چشمام باز باشه؟


چشمهام رو که باز کردم دیدم هوا روشن شده، فقط نور روی دیوارها آشنا بود، مثل نصف بارها فکر کردم که "من اینجا چی کار میکنم؟" مثل نصف بارها سوالی کردم که جوابش رو خوب میدونم، برای خودمم ادا در آوردم که بگم این فکرام میاد و میره، از اون ور هم مثل همیشه ی این جور موقع ها یک زبون درازی به خودم کردم، دنبالش جوابش رو با دهن دره دادم... بعدش مثل نصف بقیه بارها فکر کردم "چرا بیدار شدنم الان از خوابیدنم بهتره؟" مثل همیشه ی این جور موقع ها یک بهونه ای برای خوابیدن پیدا کردم. دیدم اون دو تا خوابیده ند و خیلی جاها هست که من بلد نیستمشون، پتوی قرمز رنگ رو کشیدم روی خودم و باز خوابیدم.این بیدار شدن نه شبیه این نصفه بود نه شبیه اون نصفه، اصلاً یک جوری بود، قبل از اینکه خوابم ببره فکر کردم این بار، دو تا فکر کردم، باید یک بار که بیدار میشم به هیچی فکر نکنم که تعادلم برگرده سر جاش.

Wednesday, September 22, 2004

AARON

How Artist/Professor Harold Cohen taught a computer to paint.

You can download a simple copy of AARON here, It's a winodws screen saver, I downloaded a while ago but didn't like the paintings,.. one may wonder how they define creativity, but these paintings all were in the same theme and looked the same!

Anywayz ,... they're workin' hard and Ray is my favorite!
از "ما" گفتن بدم میاد، ... دوست دارم یک موقع بگم "من" و توش "تو" هم باشی.

!



چشیدن کمک میکنه آدم تصمیم بگیره که دوست می داره از چی سیر بشه.

پی نوشت: مقادیر فراوانی!

Tuesday, September 21, 2004

LIIIIIIIIIIIIIIIIIINK : D

JIGAAAAAR, BALAAAAA, TALAAAAA, SEXXXXXXYYYYY :)

مدتها توی دلم مونده بود. اینکه وقتی 7 خرداد ماه 76 با منیژه رفتیم و دفتر دادیم که خانم آهنی، معلم ادبیات و عربیمون، برامون یادگاری بنویسه، { وبرای من این دفتر، همون دفتر یادداشتهای روزانه م بود، جایی که دست هر کسی نمیدادم،} خانم آهنی برای منیژه از شادی نوشت، اینکه چه قدر دوست داره که همیشه ما رو شاد و خندان میبینه.... برای من از اندوه نوشت، ... نوشت: "اندوه دل را تطهیر میکند، چه بسا چیزهایی که ما دوست نداریم در حالی که برای ما خیر است، اندوه هم نعمتی است که خیلی ها از آن گریزان هستند، در حال که دل را جلا میدهد. "

اون موقع دلم گرفت، مدتها گیچ بودم،... یادمه فکر میکردم و نمیفهمیدم و فکر میکردم که این یعنی فکر کرده که من شایسته ی اندوه م و دلم صاف نیست و جلا لازم داره یا چیزهایی شبیه این. خودش شده بود درد برام.

یک مدتی تو فکر این بودم که درد مثل سمباده میمونه، آدم رو تراش میده، خط خطی میکنه، عوض میکنه.

یادته از پودر سمباده های مختلفی گفتم که باهاش عدسی میتراشند؟ که با پودرهای ماسه مانند، مثل تراکتور میتراشند تا شیشه گود بشه و فرم عدسی به خودش بگیره و با پودر های ریز تر و نرم تر، صاف ش میکنند و آخر سر با قیر سیاه و نرم ترین پودر کاملا صاف و شفافش میکنند تا آخر سر، ماتی که ناشی از تراشیدنه از بین بره و بمونه عدسی صاف، که اونورش پیداست....

یک مدتیه تو فکر اینم که یک درد هایی دل آدم رو جلا میدن!

Thursday, September 16, 2004

باز هم در راستای بینی

این خبر new scientist رو ببینید و بدانید و آگاه باشید که چه قدر این ملت در راستای پت و پهن سازی مجاری تحتانی حضرت عالی فعالیت انجام میدهند و حتی از بینی مبارک هم مضایغه نمیکنند.

با mouse کار کردن سخته؟ خسته شدی؟ حوصله تکون دادنشو نداری؟ رو میزت اینقدر شلوغه که براش جا نداری؟ در عوض یک webcam بگذار و با نوک دماغت curser رو تکون بده...

Nose-steered mouse could save aching arms!

بمیرم الهی!

انحراف

برای اینکه بفهمید که توی دماغتون استخوان وجود داره و کاملاً حسش کنید راه های خوبی پیدا میشه:
1. یک کف گرگی یکی بخوابونه توی صورتتون .
2. خودتونم میتونید این کار رو بکنید. برای تقویت اراده هم مفیده .
3. برای این روش که خیلی عملی و مفیده به یک عدد دماغ مورد عمل واقع شده و یک مشت دوست دلقک احتیاج دارید که کار خیلی سختی نیست یافتنش... (یکیش هم میتونه کافی باشه!) تضمین میکنم با یک نیش باز شده که حتی تا بناگوش هم نرسیده باشه تکه تکه ی استخوان های داخل دماغتون رو احساس میکنید.

میگن اولین مرحله خود شناسی، شناخت بدنه و خودشناسی اولین مرحله خداشناسیه!

خلاصه!
- You better watch your mouth, because I'm armed!
- Armed? What do you mean "armed"?!
- Knife? Gun?! what do you think I'm armed with?! ofcourse "bad language"!

می خواهم زه زه را با قورباغه قورقورو و در خت پرتقالش و همه تیله هایش قاب کنم ، بزنم به دیوار، جایی که خیس نشه ...

If i,... was to walk away, from you my love, would I laugh again?



Somebody!

Lookin' in the mirror, I find somebody else's face,... but I'm not gonna wonder if I've made the right or wrong choice. I just think it's very right to finally come to a decision, no matter what the choice is, but taking action is absolutely a great step forward some of the times,...
I hate wandering ...


Wednesday, September 15, 2004

بنده من، هرگاه تو به نماز می ایستی، من آنچنان به سخنانت گوش میدهم که انگار تنها همین یک بنده را دارم، و تو چنان از من غافلی که گویی چندین خدا داری.
I'll always be there , whatever nose!

Tuesday, September 14, 2004

Monday, September 13, 2004

Will you ?

This is the last day of our acquantance,
tomorrow, when I look like somebody else,
will you still care?
will you still be there?

Sunday, September 12, 2004

تنهایی همیشه وسوسه بر انگیزبوده
برای روشن کردن جرقه ای در تاریکی با خیال آسوده
برای روشن نکردن همه چراغها در تاریکی با خیال راحت
برای روشن کردن speaker با خیال راحت
برای فاصله گرفتن ازهمه
اما میترسم، از وسوسه تاریکی و تنهایی،
وسوسه تنها ماندن بس ناجوانمردانه زیاد است!

Saturday, September 11, 2004

بی خاصیت

فرست آو آل، اصلا خوشم نمیاد ازت!!


سکند آو سام، کون لق خودت، وقتی من خیلی هنرمند معروف و متمدن و باحال شدم، تو دیگه یک تابلوی امضاء شده از من نداری که پزش رو بدی، بگی بعله ما هم با این هنرمند ارجمند در دوران جوانی صنمی داشته ایم!


ترد آو ناتینگ! ایز سیمپلی ناتینگ! صنم هم دختر خوشگلی بود!

1.
اگر تونستی وقتی ماشین راه میره یک جوری از پنجره بیرون نگاه کن که چشمات تکون نخوره، انگار دارن یه جای ثابت رو نگاه میکنن، ...
اگر تونستی بعد بیا تا بعدیش رو بگم.
/* دیدی این بازیگر های احمق سریالهای بعد از ظهر تلویزیون ایران، وقتی در و دیوار رو نگاه میکنن هیچ وقت نگاهشون نمیافته توی دوربین. بلد نیستن نگاهشون رو با جرات بچرخونن و از روی دوربین بگذرونن؟ زنهاشون فقط بلدن کولی بازی در بیارن، مرداشونم فقط یا عصبانی میشن یا غیرتی ولی هیچ وقت به زنهاشون خیانت نمیکنن. */
2.
اگر تونستی فکرکن، فکر کن که نفس میکشی، به نفس کشیدنت نگاه کن و بدون اینکه هیچ تغییری بکنه، نه کند بشه، نه تند بشه، ...
/* دیدی اونجا که تو Amelie باباش داره معاینه ی ماهانه میکنه؟ که از بس باباش لمسش نمیکنه، سر معاینه که میرسه قلبش تالاپی میزنه و مامان باباهه فکر میکنند که قلبش مشکل داره؟ حالا برای مرحله دوی بازی زوده که بگم یک کاری کنی قلبت تالاپ نزنه یا رنگت و بعضاً دمای بدنت عوض نشه*/
اگر تونستی بعد بیا تا بعدیشو بگم.
3.
اگر تونستی فکر کن، بلند بلند فکر کن. همینطوری که فکرات قاطی میشه، هر چی پیش میاد بگو، بدون اینکه گفته شدنشون فکر جدیدی اضافه کنه و تغییری در فکر کردنت ایجاد کنه.
اگه تونستی بعد بیا تا بعدیشو بگم.
...
اگر تونستی آخرش فقط مشاهده گر باشی، بدون اینکه خودت جر واجر بشی، بدون اینکه دخالتی کنی، ...
اگر تونستی کارت خیلی درسته!


Thursday, September 09, 2004

Yooohhhhhhhhhhho!

یووهوو! امروز من مریض بود ، تحویل زده شد و سوپ گرفته شد، نقطه سر خط!
That's why I enjoy being sick-stated!

Bourree

Ici,
je suis,
bourreé,
à votre porte, ...

Donnez-moi un signe,
Vous ne devriez pas ouvrir la porte,
Vous pouvez crier et vous dire soyez à l'intérieur,...

Je vous prie,
Je vous prie,...

svp

Friday, September 03, 2004

Stripped

not a well-tanned one,
not a high-lighted one,
not a sun-glasses one,
not a bikini one,
not a high-heels one,
not a ski-bunny,

just like a new born baby!

Stripped.

بینهایت تا شربت شاتوت

شبهای تابستون بری بالا، بیای پایین، جیرجیرکها هستند. جوری سکوت رو به هم میزنند که از تنهایی نمیمیری، اما قیافه ت هم شبیه آسفالت نمیشه. لازم نیست نفست رو توی سینه حبس کنی تا صبح. زود هم که بری توی رختخواب، باز صدای جیرجیرکها میاد، قاطی صدای سگها، قاطی صدای کدو و سیب زمینی ها که به هم میگن شب به خیر، خوابهای خیس ببینید.

زل که میزنی از پنجره به بیرون، همونطوری که دراز کشیدی کف زمین و ستاره ها جلوی چشمت تو باد تکون میخورند، همونطوری که تو برخلاف کدوها و سیب زمینی ها داری بیداری خیس میبینی، همونطوری نمیفهمی چی میشه بیداریت میره پرسه میزنه دور و بر و گاهی هم با بچه مورچه ها هفت سنگ بازی میکنه، نمیفهمی چی میشه آب که از جوب پشت خونه راه میگیره و خواب کدوها به جای هیجان انگیزش نزدیک میشه، بیداری ت بر میگرده سر جاش.

ببین، خیره که بشی جلو، اولش آسمون آبی تیره ست، سرمه ایه، چون تو بیداری. گیریم سردت باشه. گیریم تابستون باشه! خوب نصف پتوی مامانه رو که گرم هم شده بکش روت. تو گرماش که شل شدی و یک دور که پلکات اومد پایین و برگشت بالا و ته مونده ی برنج شام دیشب و با آشغال سبزی های پاک کرده تو معده ی خروسه خیس خوردن، آسمونه شده بنفش گرم، دورش هم سرمه ایش تا یک جاهایی بلاتکلیفه. چون تو باز بیداری. چند بار دیگه که دور بزنی همین رو، بقیه رنگهاشم میبینی. یواش یواش از کنار درختای سبز تقلب میکنه و زرد میشه. اگه خوش شانس باشی به نارنجی هم میرسی. اون موقع دیگه پاشو شیر و شکر و خامه.

اما ببین، اینطوریه، روزهای تابستون بری بالا، بیای پایین، هر روز درختچه ی شاتوت دوباره پر شده، از شاتوت های قرمزی که به سیاهی میزنن. یک عالمه، یک عالمه که میتونی بی نهایت تا شربت شاتوت درست کنی. بینهایت تا بار بشینی پایین رفتن قرمزشو تو خاکستری و بدون برگ، با کلاغها تماشا کنی.

میدونی، حالی به حالی هم که شدی، خیالت تخت، هیچ وقت مستت نمیکنه. تا بینهایت امی جا داری.

How to Create an "Indecipherable" Manuscript

1. Stock a grid with randomly generated prefixes, midfixes, and suffixes.
2. Using heavy card stock, cut a three-slot grille that exposes word fragments.
3. Work through the table, placing the grille over three cells to form a new word.
4. Copy the words onto the manuscript page.
5. To vary the pattern, periodically cut a new grille and repeat steps 3 and 4.


Here!


Thursday, September 02, 2004

Je n'ai meme plus d'histoire!

گفت Boyfriend داری؟
گفتم نه!
پرسید چرا؟
گفتم Too much of choice
خندید گفت یعنی Too many؟
گفتم نه! همون Too much!


From here ...

اصلا مساله ای نیست ها! فقط میشه بگید شما در میرید یا نه؟

Vous êtes ...


امشب ، همین وقتهای فردا شبِ دیشبِ امشب یه شیفت با یه 8 یادت نره ...
یادت که میمونه؟
در زمان مصرف لطفا ًبرای حل شدن
Vous êtes hoGHizental
از توجه و انتخاب به جای شما سپاسگزاریم
دست اندر کار مربوطه

Wednesday, September 01, 2004

فصل جفت گیری

NO SEX
NO PROBLEM

SEX
SOME PROBLEM (for details refer to pharmacy)

SEX TRANSFORMED INTO LOVE MAKING
SMASHING HEAD + PROBLEM

EMOTION GENERATION - SEX
NO HEAD REMAINED





...

2B ~ 2B = is important 4 me! Hey!