Sunday, December 05, 2004



من توی آب بودم هنوز، هوا سرد شده بود، باد داشت همه چیزو با خودش میبرد،... اونا از آب اومدن بیرون و توی آفتاب خودشونو خشک کردند، ابرا داشتند یواش یواش جلوی نور رو میگرفتند. من از آب بیرون نیومده بودم، سرم رو میبردم زیرآب مونده ای که کف ش رو لجن سبز گرفته بود و رویش رو برگ هایی که هنوز توی سن سبزی شون خشک شده بودند و چشمهام رو باز میکردم. بیرون باد داشت همه چیزو با خودش میبرد.
من از آب نمیخواستم بیرون بیام، اونها رفتند تو،... رفتند قهوه داغ بخورند. . آسمون خاکستری شده بود. باد میومد. باد وحشی بود. باد داشت همه چی رو با خودش میبرد.
میلرزیدم. میرفتم زیر آب. کف آب لزج بود و گرم. اما زیاد نمیشد موند. باد میومد. سردم میشد. خودم رو رسوندم به کناره و با دستهایی که سست شده بودند بدن سنگینم رو از آب بیرون کشیدم. صداشون میومد که میخندیدند. آب از سر و کولم میریخت و باد میومد و من میلرزیدم. فرصت برای نفس کشیدن هم نبود. میدویدم تا خودم رو به زیر دوش آب گرم برسونم. تمام راه رو رد خیس مینداختم. باد میومد. وحشی بود. داشت همه چی رو با خودش میبرد.
از زیر بارش آب گرم درختها و کوه و آسمون رو میدیدم که به خودشون می پیچیدند و کف بود که از موهام روی تنم میریخت. تنم که از سردی آب و سردی باد بنفش شده بود. آب میریخت روی بدنم و من میریختم زمین. کف راه میگرفت و میرفت توی چاه و گم میشد. بیرون باد میومد و نفوذ میکرد از چاک پنجره و من میرفتم لای راه های آب که از بالا فرو میریخت. باد زوزه میکشید. وحشی بود. داشت همه چیز رو با خودش میبرد.
اونها کنار آتش نشسته بودند. من حوله سرد به دورم. از موهام آب میریخت زمین. رد پام هم روی زمین رو رنگ کرده بود. لباسهام رو کشیدم کولم و راه افتادم. برای خشک شدن وقت نبود. راه افتادم که برگردم. اونها کنار آتش نشسته بودند و باد زوزه میکشید و میومد تو. وحشی بود. داشت همه چیز رو با خودش میبرد.
راه افتادم. کسی با من نیومد. نور نبود. کسی منو ندید. من رفتم.
من با باد رفتم. من با باد وحشی رفتم. باد منو با خودش برد.


1 comment:

kaveh said...

من توي اب بودم هوا سرد شده بود ...باد داشت همه چيزو با خودش ميبرد...من بدون اونا توي اب بودم و اب در من حلقه حلقه ميشد اب شيشه زده بود چرخ ميزد چرخ ميزدم شيشه سرد بود سينه ام خط انداخته بود روي شيشه, سرخ قرمز... بدون من از اب بيرون امدند, با باد رفتند, با قهوه اي كه با باد مي خوردندبا بادكنكهايشان رفتند. بابا هم با باد كنكي كه باد كرده بود با باد رفت و من توي اب بادكنكم را گم كرده بودم, زير اب شيشه مات تر از هميشه به من مات مانده بود و من بي بادكنك...شيشه بالاي سرم بسته بود من باد ميكردم و بغضم هي باد مي كرد, اما باد كنكي نبود و همه ي بادكنك ها را باد برده بود من و شيشه سرخ سرد مات رو به روي هم ...باد انها را با خود برده بود ... م