Friday, September 03, 2004

بینهایت تا شربت شاتوت

شبهای تابستون بری بالا، بیای پایین، جیرجیرکها هستند. جوری سکوت رو به هم میزنند که از تنهایی نمیمیری، اما قیافه ت هم شبیه آسفالت نمیشه. لازم نیست نفست رو توی سینه حبس کنی تا صبح. زود هم که بری توی رختخواب، باز صدای جیرجیرکها میاد، قاطی صدای سگها، قاطی صدای کدو و سیب زمینی ها که به هم میگن شب به خیر، خوابهای خیس ببینید.

زل که میزنی از پنجره به بیرون، همونطوری که دراز کشیدی کف زمین و ستاره ها جلوی چشمت تو باد تکون میخورند، همونطوری که تو برخلاف کدوها و سیب زمینی ها داری بیداری خیس میبینی، همونطوری نمیفهمی چی میشه بیداریت میره پرسه میزنه دور و بر و گاهی هم با بچه مورچه ها هفت سنگ بازی میکنه، نمیفهمی چی میشه آب که از جوب پشت خونه راه میگیره و خواب کدوها به جای هیجان انگیزش نزدیک میشه، بیداری ت بر میگرده سر جاش.

ببین، خیره که بشی جلو، اولش آسمون آبی تیره ست، سرمه ایه، چون تو بیداری. گیریم سردت باشه. گیریم تابستون باشه! خوب نصف پتوی مامانه رو که گرم هم شده بکش روت. تو گرماش که شل شدی و یک دور که پلکات اومد پایین و برگشت بالا و ته مونده ی برنج شام دیشب و با آشغال سبزی های پاک کرده تو معده ی خروسه خیس خوردن، آسمونه شده بنفش گرم، دورش هم سرمه ایش تا یک جاهایی بلاتکلیفه. چون تو باز بیداری. چند بار دیگه که دور بزنی همین رو، بقیه رنگهاشم میبینی. یواش یواش از کنار درختای سبز تقلب میکنه و زرد میشه. اگه خوش شانس باشی به نارنجی هم میرسی. اون موقع دیگه پاشو شیر و شکر و خامه.

اما ببین، اینطوریه، روزهای تابستون بری بالا، بیای پایین، هر روز درختچه ی شاتوت دوباره پر شده، از شاتوت های قرمزی که به سیاهی میزنن. یک عالمه، یک عالمه که میتونی بی نهایت تا شربت شاتوت درست کنی. بینهایت تا بار بشینی پایین رفتن قرمزشو تو خاکستری و بدون برگ، با کلاغها تماشا کنی.

میدونی، حالی به حالی هم که شدی، خیالت تخت، هیچ وقت مستت نمیکنه. تا بینهایت امی جا داری.

1 comment:

Elmira said...

انـــــــــــــــــــــقده دلم تنگ شد یهو واسه خوابیدن رو پشت بوم خونه مامانبزرگه... یا رو تختای کرج تو باغ...