Saturday, June 25, 2005

پدر جان



در مدت این چند هفته، چندین بار به حدی احساساتی شدم که به وضوح گریه کردم. چندین بارش رو هم بقیه ای بودند که ببینند. همین بود که مامان با خنده و شوخی اما کاملاً جدی پیشنهاد کرد به جای فعالیت سیاسی همون به درس و هنر بچسبم. من که اصولاً فعالیت سیاسی ندارم و دوست هم نداشته م فعالیت داشته باشم، در واقع رابطه م با سیاست از جنس "دلواپسی"ه. در عین حال پیش خودم، میدونم که خیلی از استدلال هایم کاملاً قابل دفاع، به نسبت عقل گرایانه و واقع بینانه هستند. همین الان هم به قدر خیلی از بقیه دوستان از روی کارآمدن احمدی نژاد متاثر نیستم. لااقل تاثری از جنس ناامیدی، سرگشتگی ، بیهوده پنداری اصلاحات و از این قبیل ندارم.

مساله ای که بهش فکر میکردم این بود که کجاست جایی که برخورد احساسی م با برخورد منطقی م تلاقی میکنه؟ امروز به طور ناگهانی حواسم به چیزی جمع شد که باید زودتر میشد.

داشتم کلیپ "دوباره میسازمت وطن" رو نگاه میکردم، طبیعتاً از روی دلتنگی نگاهش میکردم، اما جایی که نزدیک های آخر کلیپ، عکس خاتمی بود با چشمهایی تنگ کرده، بین دو دیوار ایستاده بود و با نگرانی جایی رو نگاه میکرد، ناگهان دلم فروریخت!
یادم اومد که چند روز پیش داشتم مقاله ای میخوندم با عنوان "خاتمی، رئیس جمهور تکرار ناشدنی" که همینطور موقع خوندن روزنامه سرجایم مات نشسته بودم و اشک میریختم و بقیه قوتبال نگاه میکردند.
یادم اومد شنبه سهیل از نامه ای که برای خاتمی نوشته بود میگفت پدرجان، هرچه درد و رنج و تنهایی بود گذشت و تمام عصبانیت من رو تبدیل به اندوه کرد، که اگر بابا و پریسا از راه نرسیده بودند همونطور زار زار گریه میکردم.
یادم اومد آخرین باری که خاتمی توی تالار چمران پرسش و پاسخ داشت، چه طور کابوس وار خودم رو میدیدم که دارم بچه هایی رو که هر چی از دهنشون در میاد میگن رو زیر سیل مشتم له میکنم.

در نهایت، به اینجا رسیدم، که من مثل پدرم دوستش دارم و برای تسلی درد همه این بی انصافی ها زیادی ناتوانم اینقدر که فقط دلم میخواد سرم رو بگذارم روی پاش و بگم به خدا ما فهمیدیمت.
به هزار و یک دلیل منطقی خاتمی در تاریخ ایران ماندگاره. دلیل یکمش اینه که علی رغم اشتباهاتی که بهش نسبت داده میشه که من انگشت شماری از اونها رو قبول دارم، خاتمی باشرف ترین و انسان ترین سیاستمداری بود که ایران هرگز لیاقتش رو داره و داشته.

کی دیگه میره برامون توی سخنرانیش، تو سازمان ملل بگه "من از ایران سرفراز آمده ام!"



پی نوشت: به راستی صلت کدام قصيده‌ای ای غزل؟ ستاره باران جواب کدام سوالی به آفتاب، از دريچه خاموش؟!

6 comments:

Anonymous said...

احسنت! زمانی می‌رسد که کسانی که اين‌طور خاتمی را می‌کوبيدند چراغ به‌دست گيردند و صدايش‌کنان در سياه‌چاله‌هايی که افراطی‌ها برايشان ساخته‌اند نام‌اش را زار بزنند!
به‌گور پدر اين مردم!

ehsan khazeni said...

نمیدونم چرا میخوام فریاد بزنم : به امید روزی که خاتمی ها و معین ها باشن و چیز!ها نباشن

Gharibe Ashena said...

مرسی
هر چند خاتمی چندبار به منفورترین آدم تو زندگی من تبدیل شد، ولی اگه بخوایم منصفانه قضاوت کنیم، واقعا از باشرف ترین و انسان ترین سیاستمدارهای ما بوده. بدون تردید.
و فکر می کنم تا حدی مثل مصدق جاودانه بشه
در مورد اون تریبون آزاد تو تالار چمران، یه جا بود که ملت داشتند در نهایت بی ادبی از کارهایی که انجام نشد تو این دوران شکایت می کردند،
خاتمی به طرز غریبی برگشت و گفت : "بعد از ما میاند آدمهایی که کار خواهند کرد!"
اون وقت کسی به طنز تلخ پشت این حرف توجه نکرد،
ولی الان ...

hooman said...

بابا کی فکر می کرد این نیم وجبی اینقدر اهل دل باشه دمت گرم جانت بی بلا

enkratic said...

az Daricheye Tarik .. !!

Sohail S. said...

عالی