Thursday, August 04, 2005



اگر ما را مجال بودی، از عشقبازی های خویش در شبان بی پایان، با پشه و مگس قصیده ها و غزل ها می سرودیم. لیکن دریغا و اسفا سوزش و خوارش امان از ما بریده و دمی نیست که دست از دعای خداوندگار خود برداریم و مدح و ثنای معجزات او نکنیم.
و آیا این چنین است از معجزات او که بشه گان را خواب نباشد؟

5 comments:

_ said...

وخداوند بسیار متوسط است

Kont said...

پشه عمرش کوتاهه در عوض نمی خوابه

Gharibe Ashena said...

الف ویز وووز واز
اوست که پشگان و مگسان خود را بر بندگان ویژه و شب بيدار خود نازل می کند.
و تلخی زهر پشه ها را بر آنها چون شیرینی غزل می نماید.
و تو چه می دانی که عشق بازی با پشه ها چه عالمی دارد.
باشد که از شب گزیدگان باشید

فروغ said...

ای من هم جگرت را! از عشقبازی با مگسان گفتی با خرمگسان چطوری؟

azkhodbakhish said...

راستی هاجر جان تو خبر نداری چرا میثم دیگه نمینویسه ؟؟؟ گفتم شاید بدونی...در ضمن این تکه خیلی جالب بود...حالا چرا نباید مجالی نباشد برای سرودن غزل در باب عشق بازی با پشگان و مگسها ...ما که بدمون نمیومد در این باب چند سطری بخونیم !!! سبز باشی.