Thursday, April 21, 2005



بوی خون پریود با بقیه خون ریزی ها فرق داره، هیچ وقت برام تهوع انگیز که نبوده هیچ، خیلی هم دوست داشته م، اگرچه گمونم مثل بوی عرق تازه بدن، بیشتر برای خودم دوست داشتنی باشه.آخه خون پریود اصلا یه جور دیگه ست. خونِ خالی که نیست، زخمشم زخم خالی نیست، آدم دردش رو از یه جایی توی عمق دلش احساس میکنه، یه جور درد گِرده. تیز نیست. نمی پیچه، وایساده یه جا صبور، یواش یواش هم کم رنگ میشه تا تموم شدنش رو جشن بگیریم. خونش هم آروم آروم میاد، شُرّه نمیکنه بریزه پایین. همه چیزش زنانه ست. ماهی یک هفته تمام مدام خون و بافت همون جایی رو میبینم که از یه جایی هم جنسش خودم به دنیا اومده م. خیلی مرتب، ماهی یکبار یادم میاد که زن م به معنای زاینده ش، ماهی یه بار حس زنانگی رو به شدت بهم تحمیل میکنه.هیچ کاری هم که نکرده باشم، یه روز که پریودم این ور اون ور بشه، میشه که بترسم، یکهو و همون یکهو، یه بار تجربه ترس و اضطرابش برای آدم کافیه. کافیه تا یه چیزایی بره زیر پوستش، بیرونم نیاد به این سادگی ها.

* * *
درد دارم، یه جور درد جوجه تیغی وار. گرد و تیز. نوک انگشت های خونی م رو میگیرم جلوی صورتم و عق میزنم.
* * *
نسل ها و نسل ها و نسل ها و ... آخرش مردها و زن ها بالاخره پدر و مادر میشوند و مردهایی که بچه ندارند بیشتر از اونهایی که دارند، سکته میکنند و مادرهایی که بچه زاییده اند کمتر دچار سرطان میشوند و باز همیشه پدرها و مادرها تمام عشق رو فدای بچه هاشون میکنند و باز همیشه بهترین کاری رو میکنند که فکر میکنند برای بچه هاشون لازمه و باز هم همیشه بچه ها یک چیزی کم دارند، ... و باز همیشه نه بچه ها و نه پدر و مادرها به این شعورشون نمیرسه که میخوان و نمیتونن بهترین رو برای هم بخوان و باز هم همیشه بچه ها، باز بچه دار میشن و باز همه چیزهایی که پدر و مادرشون نفهمیدند رو میفهمند و فکر میکنند این تمام اون چیزی که باید فهمیده میشده و باز هم همیشه بچه ها یک چیزی کم دارند، ... و باز هیچ کس شعورش نمیرسه!
* * *
درد دارم، درد، ... درد عمیق، درد گرد و تیز، درد دختری که مادرش نمیفهمدش، و نمیفهمه مادرش رو و فقط میفهمه که چیزی هست که از مادرش نمیفهمه و میفهمه که اون چیزی که نمیفهمه رنگ و مزه ش توش درد داره، توش خفگی داره، توی یه درد عمیق داره، اما باز نمیفهمتش و شاید آخرش، ... به حال مادری که خواهم بود، ناگزیر و بچه ای که نخواهم فهمیدش و بچه ای که نخواهد فهمیدم، بچه ای که فقط در برابرش صبر میکنم آروم تا رنگ ببازه خشمش،... اشک میریزم.
* * *
صورتم رو میگذارم روی بالش، میخوام تا صبح که بیدار میشم رد سیاه روی گونه هام پاک بشه.
* * *
یه چیزی تو مایه های روایت هست که میگه مادر موقع زاییدن بچه، یه دور باهاش زاییده میشه. مادر میشه مثل نوزاد تازه متولد شده، یواش یواش نمیاد، اشک شُرّه میکنه پایین.

5 comments:

Anonymous said...

wow

Anonymous said...

wow

Anonymous said...

wow

Kont said...

هاجر...

bahman said...

یکی هست که ماهی یه بار به همتون زن بودنتون رو یاد آوری میکنه ... همراه باهاش صبور بودن و درد کشیدن ولی ساکت بودن ... ولی مثکه ما مردها از بس ادعای مردونگی کردیم گفتن خودشون به اندازۀ کافی دارودوور می کنن ما دیگه یادآوری نکنیم ... تحسینت می کنم ...