Tuesday, April 12, 2005



همینطوری که با خودم سوت میزنم، خیلی وقتها ناخودآگاه میرم سراغ موسیقی کوچک شبانگاهی، سوت زدن که خوب بلد نیستم اما همون دست و پا شکسته سل ر سل ر سل فا سل سی ر رو که بزنم از از رئیسم که میگه "فلوت واسه زدن آهنگهای اسپرته" تا راننده تاکسیش که آهنگ مورد علاقه ش "رفتم که برم قربون اون قد و بالات"ه، میشناسنش.
همینطوری که با خودت سوت میزنم گاهی تنم یکهو مور مور میشه، میگم چی میشه که یکی نه به اسم، گاهی حتی فقط به اثر اینطور باقی می مونه!

گاهی همینطوری که تنم مور مور میشه گریه هم میکنم براش، و آقای Jung که به ما در آمارگیری جدیدشون میگن شما خیلی soft-hearted هستید ما میگیم بیلاخ، واس اینکه گریه از شدت حسودیه!

پی نوشت اشاره به اول فیلم آمادئوس که کشیش میبرن پیش اون پیرمرد و اون هرچی از کارهای خودش میزنه کشیشه نمی شناسه اما چهار تا نت اول همین قطعه رو که میزنه کشیشه شروع میکنه باهاش خوندن!! هر چی فکر کردم اسم یارو یادم نیومد.

پی نوشت 2 دراصل داشتم یانی گوش میدادم، فکر کردم یانی هم میتونه اینطور باقی بمونه؟ یادم نیست کجا شنیدم اما یکی گفته بود که راز بقای یک قطعه اینه که مردم عوام بعد از شنیدن زمزمه ش کنند. من که میگم یانی با موسیقی کلاسیک همون کاری رو کرده که پائولو کوییلو با عرفان! و این بقا با توجه به بسترش، اصولاً چه قدر ارزش داره؟ و آیا مردم عوام زمان موتسارت شعورشون بیشتر بود یا زمان ما؟!

پی نوشت 3 حالا یادم میاد که اینو فرنوش گفت بهم با یک سری چیزهای دیگه، اوائل کلاسهامون که من قطعه مینوشتم، ... دیگه این کارو نکردم. تقریباً هیچ وقت.
پی نوشت 4 فرنوش دارم فکر میکنم بهت لینک بدم یا نه :)

1 comment:

Kont said...

تو تاکسي مي شيني سوت مي زني؟:DDDسرچه! اسم اون يارو ساليري بود