Tuesday, October 03, 2006


حالِ این روزهای من هم مثل مثال بیربط تامسون برای نقض فیزیکالیسمه که میگه مِری همه حقایق فیزیکی در مورد تجربه ی دیدن نور و رنگ رو داره اما تمام زندگیش در یه جعبه ی سیاه و سفید زندگی کرده و وقتی میاد و به طور واقعی دیدن رنگ رو تجربه میکنه از لحاظ دانش چیزی بهش اضافه نشده در نتیجه اون دانشی که این تجربه بهش اضافه کرده غیر فیزیکی و فانکشنال و کوفته ... (سر همین مضخرفات یک جلسه کلاس رو استاد هدر داد!) ولی مورد من فرقش اینه که اون موقع که هنوز نیومده بودم، همه چیز رو در موردش میدونستم. حتی میدونستم احساسس چه جوره، انگار تجربه ش کرده باشم. احوالاتی که پارسال این موقع ها داشتم این بود که میدونستم آخرین ماه رمضونه و از هر لذتی که از دور هم بودن میبردیم هم افسرده میشدم، جوری که عملاً انگار نبودنش رو هم همزمان تجربه میکردم. اینطوری هاست که تا اینجاش این تجربه برام تازگی نداره، فقط پررنگ تره. بقیه ش رو خدا به داد برسه ...
پی نوشت: پس آنگاه که فراغت یافتی در طاعت بکوش و به سوی پروردگارت روی آور، وگرنه ما ایم و دهانت را ...!




1 comment:

آرش said...

کاری که زیدان سر بازی فینال کرد رو یادته؟
یه دوستی می‌گفت:
بعضی اوقات
قبل از این‌که بری
جای خالی خودت رو
می‌بینی
.
.
و احتمالا جای خالی دور و برت رو هم

یاد اون افتادم

الان لئو داره می‌خونه
a sip of wine
a cigarette
and then it's time to go ...

I tuned the old banjo