Sunday, February 03, 2008



آقای بورقانی هم که رفت.

سهام بورقانی رو همه میشناسن انگار, اما یک پسر دیگه هم داشت به اسم کمال که کانادا درس میخونه و وقتی بچه بودن انگار دوقلو بودن. چند وقت پیش که دلم خیلی تنگ شده بود زنگ زدم به بابا. توی جلسه بود, گفت آقای بورقانی و چند نفر دیگه هم هستن و سلام رسوندم و بابا پرسید چیزی شده؟ بعد از این همه وقت دفعه ی اول بود که همینطوری زنگ میزدم. گفتم نه فقط دلم تنگ شده بود. بابا خندید و گفت دلت تنگ شده بود؟ صدای خنده ی بقیه اومد و صدای آقای بورقانی که گفت کمال از این کارا نمیکنه...

فکر کنم الان شاید دلش میخواد که کاش بیشتر از این کارا میکرد... منم فکر میکنم باید بیشتر از این کارا بکنم...


4 comments:

reza said...

بورقانی و نشر نی و جعفر همایی و می دونی که ...
خداییش اومدم اینجا ببینم معرفت داشتی چیزی بنویسی اینجا یا مشغول قرتی بازی در سرزمین کفری...
بازم خوبه که پشیمونم نکردی :)

Reza said...

حالا به طرز خیلی پاورقی :"حالت خوبه؟"
دو نقطه جاخالی!

xeeg said...

بورفانی قهرمان اصلاحاتی که این روزها همه مینویسن در موردش رو من نمیشناختم ... بورقانی خندان و شادان و سرحال و با مرام رو من میشناختم که خیلی دوستش داشتم. مرام من نشانه ش الان نوشتن نبود این بود که یه فاتحه و دو رکعت نماز وحشت براش بخونم!

xeeg said...

جواب پاورقی اینکه خوب که چه عرض کنم. اما بهتر میشم :)
تو خوبی؟