Sunday, September 24, 2006

... پر کن پیاله را


بسته های کتاب که رسید، میخواستم بازشون کنم. گره هایی که بابام به نوار دورشون زده بود رو باز کنم ... نمی تونستم. دلم میخواست گریه کنم. شاید این بغض کشنده گم شه ... نمی تونستم.
این کله شقی ها فایده ای هم داره؟ وقتی حقیقت اینه که هیچ وقت عادت نمیکنم به دوری شون، به اینکه بدون اونها سحری بخورم! فایده ای هم داره که مامان اینا به خودشون بگن هاجر حتی تا لحظه ی آخر هم تو فرودگاه داشت میخندید و گریه نکرد؟ یعنی گول خورده ند؟ یعنی فکر میکنن من سختم نیست؟ یعنی فکر میکنن حداقل من یکی، هرچی هم که به اونا بگذره خیالم نیست؟
این ماه رمضون هم باید الان می رسید؟


1 comment:

آرش said...

می‌دونی
قضیه‌ی گول خوردن، کاملا دوطرفه‌ست
حداقل برای من که بود
تا آخرین لحظه هم نترکید بغضم
اونا هم مطمئن‌م که بغضم رو فهمیدن، به راحتی
ولی به روی خودشون آوردن که گول خوردن
همین.