Friday, September 08, 2006

عشق به هر لحظه ندا مي‌كند


اي به سر زلف تو سوداي من
وز غم هجران تو غوغاي من
لعل لبت شهد مصفاي من
عشق تو بگرفت سراپاي من
من شده تو، آمده بر جاي من

گرچه بسي رنج غمت برده‌ام
جام پياپي ز بلا خورده‌ام
سوخته‌جانم اگر افسرده‌ام
زنده‌دلم گر چه ز غم مرده‌ام
چون لب تو هست مسيحاي من

گنج منم، باني مخزن تويي
سيم منم حاجب معدن تويي
دانه منم صاحب خرمن تويي
هيكل من چيست اگر من تويي؟
گر تو مني، چيست هيولاي من؟*

من شدم از مهر تو چون ذره پست
وز قدح باده‌ي عشق تو مست
تا به سر زلف تو داديم دست
تا تو مني، من شده‌ام خودپرست
سجده‌گه من شده اعضاي من

دل اگر از توست، چرا خون كني؟
ور ز تو نَبوَد ز چه مجنون كني؟
دمبدم اين سوز دل افزون كني
تا خوديم را همه بيرون كني
جاي كني در دل شيداي من

آتش عشقت چو برافروخت دود
سوخت مرا مايه‌ي هر هست و بود
كفر و مسلمانيم از دل زدود
تا به خم ابروت آرم سجود
فرق نِه از كعبه كليساي من

كِلك ازل تا كه ورق زد رقم
گشت هم‌آغوش چو لوح و قلم
نامده خلقي به وجود از عدم
بر تن آدم چو دميدند دم
مهر تو بُد در دل شيداي من

دست قضا چون گل آدم سرشت
مهر تو در مزرعه‌ي سينه كِشت
عشق تو گرديد مرا سرنوشت
فارغم اكنون ز جحيم و بهشت
نيست به غير از تو تمناي من

باقي‌ام از ياد خود و فاني‌ام
جرعه‌كش باده‌ي رباني‌ام
سوخته‌ي وادي حيراني‌ام
سالك صحراي پريشاني‌ام
تا چه رسد بر دل رسواي من

بر درِ دل تا اَرِني‌گو* شدم
جلوه‌كنان بر سر آن كو شدم
هر طرفي گرم هياهو شدم
او همگي من شد و من او شدم
من دل و او گشت دلاراي من

كعبه‌ي من خاك سر كوي تو
مشعله‌افروز جهان روي تو
سلسله‌ي جان خم گيسوي تو
قبله‌ي دل طاق دو ابروي تو
زلف تو در دَير، چليپاي من

شيفته‌ي حضرت اعلي‌ستم*
عاشق ديدار دل‌آراستم
راهرو وادي سوداستم
از همه بگذشته تو را خواستم
پر شده از عشق تو اعضاي من

تا كي و كي پندنيوشي كنم؟
چند نهان بُلبُلَه‌‌نوشي كنم؟*
چند ز هجر تو خموشي كنم
پيش كسان زهدفروشي كنم
تا كه شود راغب كالاي من

خرقه و سجاده به دور افكنم
باده به ميناي بلور افكنم
شعشعه در وادي طور افكنم
بام و در از عشق به شور افكنم
بر در ميخانه بوَد جاي من
عشق، عَلَم كوفت به ويرانه‌ام
داد صلا بر در جانانه‌ام
باده‌ي حق ريخت به پيمانه‌ام
از خود و عالم همه بيگانه‌ام
حق طلبد همت والاي من
ساقي ميخانه‌ي بزم الست
ريخت به هر جام چو صهبا ز دست
ذره‌صفت شد همه ذرات پست
باده ز ما مست شد و گشت هست
از اثر نشئه‌ي صهباي من

عشق به هر لحظه ندا مي‌كند
بر همه موجود صدا مي‌كند
هر كه هواي ره ما مي‌كند
گر حذر از موج بلا مي‌كند
پا ننهد بر لب درياي من

هندي نوبت‌زن بام توأم*
طاير سرگشته به دام توأم
مرغ شباويز به دام توأم
محو ز خود، زنده به نام توأم
گشته ز من درد من و ماي من

1 comment:

Kont said...

hatta age man tanhaa rahgozare in goosheye to basham, bazam rahgozare vafadariam :)
:*