Sunday, January 16, 2005


امتحان سخته،
امتحان دادن خیلی سخته،
مخصوصاً وقتی امتحان شامل طرح خود صورت مساله هم میشه،
باید هم خودت بفهمی ساعت و روز امتحان کی ه،
بفهمی جلسه کجا تشکیل میشه،

مخصوصاً وقتی که آدمی باشی که فکر کنی توی امتحان پس دادن باید معجزه کنی، فکر کنی برای امتحان دادن باید یه کار خارج العاده کنی، فکر کنی حتماً این راهی که به ذهنت رسیده غلطه و راه حل اصلی و درست لازمه ش اینه که به خودت فشار بیاری و یک کار شاق انجام بدی. هر چی هم به خودت بیشتر فشار بیاری احساس میکنی امتحان رو بهتر پس دادی، چون سخت تر بوده.

گاهی سوال امتحانی دقیقاً از همون راهی حل میشه که خیلی خوب بلدی و بهش عادت داری.

Veronique


درسهایی هست که برایش باید شاگردی کرد. درسهایی که توشون فرصت برای آزمون و خطا نیست. اما همه فکر میکنند که راهش همین آزمون و خطاست و یادشون میره که کلاس معلم هم داره.

معلمم مثل یک هدیه، توشه راه، کتاب و دفتر مدرسه، به من معشوقی داد بی تن و بی چهره که درس صبر و رضا یاد بگیرم. راستیش که صبر را بلد بودم، رضا را هم کمی، اما باید استفاده ی عملی شان را و درس اتکا به عشق را با هم امتحان پس بدهم...
انگار،...

پی نوشت: راستی امشب من تو بغلش خوابم برد، ورونیک تنها موند!




زبانی نمی دانستم که نداند و نفهمد،
پس پرستیدنش را پنهانی، در دلم زمزمه کردم،
غافل از اینکه آن زبان را نیز می شنید.

Saturday, January 15, 2005

Saturn, all night long



زحل بعد از غروب آفتاب در افق شرقی خیلی پرنور دیده میشه، البته پریشب اوجش بود، اما به طور کلی در اواسط ژانویه در نزدیک ترین فاصله ش به زمین قرار داره،
به هر حال که با این هوای آلوده تهران چیز زیادی دیده نمیشه.
هر کی جای بهتره حالشو ببره :)

قول میدم اگه یه بار به طور واقعی همچین چیزی رو ببینید رسماً جر میخورید! تاریخ اولین تجربه های من هم به همون زمانی بر میگرده که اورانوس و زحل رو با تلسکوپ دیدم :)







حرفی نیست،
باید آینه ای گذاشت،
و خود برخواست،
...





Wednesday, January 12, 2005



فرصت کوتاه است و سفر جانکاه،
اما یگانه ست و هیچ کم ندارد.

به جان منت پذیرم و حق گذار!




یادم آر که چون بر سلامتی حضورت نوشیدم، حضور می ناب حضرتش از خاطر نرود.
خوشا ترسایانی را که نان و می را نیز به یاد جان خورند و نوشند و یک لحظه از یادش غافل نمانند که هر چه داریم از اوست و هر آنچه نداریم نیز هم.





انسان زاده شدن تجسّد ِ وظيفه بود:
توان ِ دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن
توان ِ شنفتن
توان ِ ديدن و گفتن
توان ِ اندُه‌گين و شادمان‌شدن
توان ِ خنديدن به وسعت ِ دل، توان ِ گريستن از سُويدای ِ جان
توان ِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع ِ شُکوه‌ناک ِ فروتنی
توان ِ جليل ِ به دوش بردن ِ بار ِ امانت
و توان ِ غم‌ناک ِ تحمل ِ تنهائی
تنهائی
تنهائی
تنهائی‌ی ِ عريان.





انسان
دشواری‌ی ِ وظيفه است.




Monday, January 10, 2005






...
...
...

میبینی؟
به افتخارت دارم سکوت میکنم عزیزم.
شاید دوست داشته باشی یک کم با هم والس برقصیم،
فقط باید این بار یادت باشه که نرم و سبک قدم بر داری،
درست مثل این دونه های برف که پایین میان،
1، 2، 3،
1، 2، 3،
درست مثل دودی که از دهن بابا داره بالا میره،
درست مثل نگاه بابا که مارو نگاه میکنه، برف بازی میکنیم.
لم داده روی صندلی پارک که روش این موقع کلی برف نشسته،
دود میکنه،
من بغلش نمیکنم،
دختر که پدرش رو بغل نمیکنه که،
فقط ازش عکس میگیرم،
از دودی که از دهنش بالا میره عکس میگیرم،
از لم دادنش عکس میگیرم،
از نگاه کردنش عکس میگیرم،
از همه ش عکس میگیرم،
یه جوری که همه ش توش باشه،
که باد هم باشه،
که گوله برفی که اشتباهی یا عمدی میخوره تو لنزم هم باشه
که دونه های برف هم که نرم و سبک میان پایین هم باشن،
نرم و سبک،
نرم و سبک قدم بردار،
یه جوری که خفه م نکنی،
یه جوری که خفه نشی،
یه جوری که بشه اوج گرفت،
باید دور تا دور چرخید،
نرم حرکت کن عزیزم،
خودتو رها کن،
بسپر به آهنگ،...
1، 2، 3،
1، 2، 3،
میبینی؟
به افتخارت دارم هذیون میگم عزیزم!



Saturday, January 08, 2005



مهسا و حسین هم پر ... خراب بشه اون ...!



Thursday, January 06, 2005



من حواسم همیشه هست، همیشه اینقدر حواسم هست، که از بس حواسم هست همه ش دیوونه میشم.

اول خودمم، بعد خودمم که خودمو میبینم، بعد خودمم که خودمو که خودمو میبنه میبینم بعد همینطوری بازم،... بعد دیوونه میشم.

اصلا دیوونه شدن از همین جا شروع میشه.
باید به این نهایت برسی که بتونی بزنی زیرش و از FFFF تبدیل بشی به 0000،
میفهمی چی میگم؟

پ.ن.1. ته
پ.ن.2. دلم
پ.ن.3. یه
پ.ن.4. جوری
پ.ن.5. شد
پ.ن.6. دلم
پ.ن.7. انگار
پ.ن.8. داره
پ.ن.9. شمارش
پ.ن.10. معکوس
پ.ن.11. میکنه
پ.ن.12. انگار
پ.ن.13. الان
پ.ن.14. صفر
پ.ن.15. میشه
پ.ن.16. بعد
پ.ن.17. میترکه!
پ.ن.18. ...




هیچ چیز از آن انسان نیست
هرگز
نی قدرتش
نی ضعفش
و نی حتی دلش

و آن دم که دست به آغوش می گشاید
سایه ش سایه ی صلیبی ست ...

و آن دم که میپندارد خوشبختی را
در آغوش فشرده ست
آن را له میکند.

زندگی او طلاقی عجیب و دردناک است ...
هیچ عشقی را ...
سرانجام خوش نیست.


ماتئی ویسنی یک
زر زده نه؟
خیلی زر زده، مگه نه؟
مگه عشق اصلا سرانجام داره که خوش باشه یا بد باشه؟


Which Nirvana Song Are You?



I'm a Lithium!
That's very true because I'm not gonna crack!





The goods question are:

3. Have you ever attempted suicide?
Yes No Either

4. Have you ever succeeded?
Yes No Either

18. We can plant a house (yes) or we can build a tree (no)?
Yes No Either


Tuesday, January 04, 2005



دلم ميخواد مثل لذت خنکي باد باشم براي کسايي که دوستشون دارم،
يا دلچسبي يه آتش گرم،... خودمم زود زود زود شعله ش رو تنظيم ميکنم. که نه از سرمام مور مور بشن و نه از هرم گرمام بسوزند.

دلم ميخواد اينطوري باشه، اما نيست، خودم ميدونم،... آدم يه موقع بار ميشه، خودشم نميفهمه، ... اگرنه دوست داشتن هيچ چيز ترسناکي نداره.

چيزي که ترسناکه اينه که يکي بهت بگه ميخوام خدا رو از دوست داشتن تو بپرستم و اون موقع است که من نميدونم چيه، سوختنه يا خاکستر شدن يا به باد رفتن يا يخ کردن يا منجمد شدن... يه چيزي تو اين مايه هاست که سرم مياد.

به خدا!






مسي ميگه آدم گاهي از تب عشق ميکنه، گاهي از تب تب، گاهي از تب تب تب، ... به همين ترتيب :)

Monday, January 03, 2005




شاید باید به موقع میخوابیدم
تا خواب تو را میدیدم،
اما با تو، اینجا، در بیداری،
خوابم هیچ جای دوری نمیرفت.

صبح، هنوز اینجا بودی، بالای سرم
و تمام روز، نفهمیدم کی خواب بودم و کی بیدار.


Sunday, January 02, 2005



و آیا مسیح هیچ گاه از این گفت که اگر کسی بر گونه راستت بوسه زد، گونه چپت را پیش آور؟

يقين دارم که اگر هم گفته باشد در باب نقطه ي همگرايي سري بوسه ها آنگاه که پي در پي بر راست و چپ فرود آيند هيچ تئوري مطرح نکرده است.



من واقعاً متاسفم، ولی مجبورم مسئولیت تمام اتفاق های اخیر رو بر عهده بگیرم. اصلا همچین منظوری نداشتم. میدونستم یه تکون تکونی میخوره اما دیگه هیچ جوری فکر این دو سانت کج شدن زمین رو نمیکردم.

خلاصه اعتراف میکنم. این زلزله ی اخیر کار من بود. هی میگم ول نکنین برین!! این میشه دیگه!

ولی خداییش چه زندگی ای شده! آدم تو اقیانوس به اون گندگی هم نمیتونه با خودش خلوت کنه :(

Saturday, January 01, 2005



مِی، خیلی بده بده بده بده!
من دیگه که نمینوشم.
هیچ تا!