Tuesday, August 02, 2011
Friday, June 10, 2011
حدیثم چه خوش آمد که شبانگه میگفت، بر در جیتاکی با دف و نی ترسایی
1. Is there a God?
2. Do we have free will?
3. Is there a life after death?
My hunch is that the answers to these questions are
1. No
2. Yes
3. No at the moment, but yes in the future!
Saturday, June 04, 2011
سانتی مانتالیزم مینیمال، ناشی از تراژدی های بی پایان، امیدوار به حماسه ای دیگر
روزگاری بود، روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره، دشمنان بر جان ما چیره،
شهر سیلی خورده هذیان داشت، بر زبان بس داستانهای پریشان داشت،
زندگی سرد و سیه چون سنگ، روز بدنامی، روزگار ننگ،
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان، عشق در بیماری دلمردگی بیجان.
فصل ها فصل زمستان شد،
صحنه گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان شد،
در شبستان های خاموشی، می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی،
ترس بود و بالهای مرگ،
کس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ،
سنگر آزادگان خاموش،
خیمه گاه دشمنان پر جوش،
آسمان آرزو بی رنگ،
Wednesday, June 01, 2011
Watch from 0:10:00
I was just updated by a friend who attended Haleh's funeral. She was buried, at night, in silence. Security forces outnumbering mourners. This is more tragic than Ashoora.
Saturday, April 23, 2011
Sunday, April 10, 2011
Saturday, April 09, 2011
So unoriginal, but so familiar ...
I'm ill with a fever, I feel like a child
I lay in the dark 'til morning came.
And it's so unoriginal
But I feel it worse at night
And I know it's not terminal
But I'm near half dead with fright
And freezing cold.
But sooner than wake up
To find it all unchanged
I'll sleep through the day till the daylight ends.
'Cos it's so familiar
As it comes around again
The same taste to everything
The same unbroken chain
That still remains.
Wednesday, March 30, 2011
The Past is a Grotesque Animal
Perceive me in the radiance of terror dreams
And you can betray me
You can, you can betray me
But teach me something wonderful
Crown my head, crowd my head
With your lilting effects
Project your fears on to me, I need to view them
See, there's nothing to them
I promise you, there's nothing to them
Tuesday, March 29, 2011
Saturday, March 19, 2011
صداهای کودکی من، همه ش تو گام مینور
Sunday, March 13, 2011
Lorem Ipsum
Thursday, March 10, 2011
Monday, March 07, 2011
Sunday, March 06, 2011
Saturday, March 05, 2011
---------با پيكرش، فرو شده در خون،
---------افسرده است باد!» -
مرده ست باد by xeegeex
Monday, February 28, 2011
در آوارِ خونینِ گرگومیش
دیگرگونه مردی آنک،
که خاک را سبز میخواست
و عشق را شایستهی زیباترینِ زنان
که ایناش
به نظر
هدیّتی نه چنان کمبها بود
که خاک و سنگ را بشاید.
چه مردی! چه مردی!
که میگفت
قلب را شایستهتر آن
که به هفت شمشیرِ عشق
در خون نشیند
و گلو را بایستهتر آن
که زیباترینِ نامها را
بگوید.
و شیرآهنکوه مردی از اینگونه عاشق
میدانِ خونینِ سرنوشت
به پاشنهی آشیل
درنوشت.ــ
رویینهتنی
که رازِ مرگش
اندوهِ عشق و
غمِ تنهایی بود.
□
«ــ آه، اسفندیارِ مغموم!
تو را آن به که چشم
فروپوشیده باشی!»
□
«ــ آیا نه
یکی نه
بسنده بود
که سرنوشتِ مرا بسازد؟
من
تنها فریاد زدم
نه!
من از
فرورفتن
تن زدم.
صدایی بودم من
ــ شکلی میانِ اشکال ــ،
و معنایی یافتم.
من بودم
و شدم،
نه زانگونه که غنچهیی
گُلی
یا ریشهیی
که جوانهیی
یا یکی دانه
که جنگلی ــ
راست بدانگونه
که عامیمردی
شهیدی؛
تا آسمان بر او نماز بَرَد.
□
من بینوا بندگکی سربراه
نبودم
و راهِ بهشتِ مینوی من
بُز روِ طوع و خاکساری
نبود:
مرا دیگرگونه خدایی میبایست
شایستهی آفرینهیی
که نوالهی ناگزیر را
گردن
کج نمیکند.
و خدایی
دیگرگونه
آفریدم».
□
دریغا شیرآهنکوه مردا
که تو بودی،
و کوهوار
پیش از آن که به خاک افتی
نستوه و استوار
مُرده بودی.
اما نه خدا و نه شیطان ــ
سرنوشتِ تو را
بُتی رقم زد
که دیگران
میپرستیدند.
بُتی که
دیگراناش
میپرستیدند.
ابراهیم در آتش by xeegeex
اون روزی که دوستانم میرن آزادی بخرند، ما هم میریم سر به کوه میگذاریم ببینیم دل خوش سیری چند؟