And I read: "Ctrl-Z is an illusion, so is Shift-Delete!"
And everyone laughed, it is funny! but doesn't feel so funny now.
Tuesday, April 20, 2010
Sunday, April 11, 2010
Now you're telling me you're not nostalgic
Then give me another word for it
You who are so good with words
And at keeping things vague
'Cause I need some of that vagueness now
It's all come back too clearly
Yes, I once loved you dearly
And if you're offering me diamonds and rust
I've already paid
Then give me another word for it
You who are so good with words
And at keeping things vague
'Cause I need some of that vagueness now
It's all come back too clearly
Yes, I once loved you dearly
And if you're offering me diamonds and rust
I've already paid
بار, بارِ مسئولیت نیست. بارِ وظیفه ست. اون از پس میاد و این از پیش.
و ای کاش داوری, داوری, داوری در کار می بود.
حرف مردم اهمیتی نداره تا وقتی به طور مشخص حرفشون رو میشنوی و دلت میخواست حرف اگر هم میزنن, حرفی باشه که کمی فکر پشتش باشه. وقتی حرفها هم حرف مفته, حرص آدم در میاد اندکی! بعدش درست میشه, میخندی, میگی درست به نتیجه رسیدی که کلا باید دورشون رو خیط میکشیدی.
دگرم خرقه شراب آلوده ست, باکی نیست از خشم محتسب.
Friday, April 09, 2010
صبح جمعه
تازه تلفن رو گرفته دستش, دارن میخندن و شوخی میکنن و نصفش رو من طبق معمول نمیشنوم. همین صدای خنده شون برام بسه, میگه چه طوری جوجه؟
میگم خسته م میخوام برم خونه,
میگه هنوز دانشگاهی؟
میگه هنوز دانشگاهی؟
میگم نه, میخوام برم خونه,
میگه ماشین هنوز نیومده دنبالت؟ باز نشستی کافی شاپ کار میکنی؟
میگم چرا نمیفهمی؟ و بعد سکوت میکنم.
میخنده بازم اما سر خنده ش میلرزه, میگه خوب پاشو بیا.
در اوج بیخوابی و خستگی, باز یک ساعت و نیم بالش در بغل, میگم و جدی میشم و میخندم, ...
اما اون لرزش سر خنده, خلاصه ی همه حرفمون بود, خلاصه ی اون جای امنی که هنوز سر جاشه.
-----
لوس نمیکنم خودمو, افسرده هم نیستم. فقط خسته م. دلم خونه میخواد. خانواده میخواد. دلم سر میز دور هم غذا خوردن میخواد, دلم سالاد پنج نفره میخواد. افسرده هم نیستم. همین که میدونم یه جایی توی دنیا با همین خصوصیات, جای من خالیه, آرومم میکنه. میدونم که دارمش, فقط یه کم دوره, اما هر موقع, هر موقع, هر موقع که دلم بخواد هست. همین الان هم هست
با نوشتن همین چهار خط, همین الان, احساس گرم و عمیق خوشبختی بهم دست داد, ... مثل خنگی صبح با شیر عسل داغ, صدای صبح جمعه با شما با آبگوشت, مثل لپتاپ روی میز اتو گذاشتن مامان و دم مبل روی زمین نشستنش, مثل قهقهه های از ته بابا به فیلمهایی که مجبورش کردیم نگاه کنه, مثل نون سنگک تازه ای که حسین همیشه میخرید با پنیر و سبزی, ... مثل دوز و کلک بازی های ضایع امین جک های ناموسی و استغفرالله گفتنش, ... آدم مگه از زندگی چی میخواد؟ من خوشبختم.
Tuesday, April 06, 2010
مایک ازم پرسید چرا دفاع سم نیومدی, گفتم آنقدر کار داشتم که اگر وقت داشتم خوابیدن رو به حتی به حموم کردن ترجیح میدادم, چه برسه به دفاع سم, شاهدش هم اینکه تو وبلاگم هم نوشتم. و همانا وبلاگ از نون شب هم واجب تر است, اصلا کارکرد وبلاگ همینه که مزخرف هم که به ذهنت میاد بنویسی که بعدا بتونی بهش استناد کنی, بعد هم دوباره بیای بنویسی که چه شد که به وبلاگت استناد کردی و الی آخر.
نه که من خیلی وبلاگ مینویسم!
ولی جدی ها, ده ساله که موجودی به اسم وبلاگ دارم (شش سالش اینجاس, بقیه ش اصلا نمیدونم کدوم گوریه, یه جایی دارمش) هر چه قدر هم میگذره بیخود تر مینویسم به فلان جام هم نیست. نیاز به خودبروزی, بیخود بیخود بیخود ...
برای اولین بار در زندگیم زودتر از موعد مقرر کارم آماده ست, برای اولین بار هم هست که رفته م به استادم گفته م که چرا نظر نمیدی روی مقاله؟ اسمت توشه ها! الان هم نشسته م تو کتابخونه دارم پرتقال میخورم.
Sunday, April 04, 2010
It REALLY REALLY sucks when your alarm clock goes off before you've had a chance to go to sleep!
اولین سحری که در زندگیم خوردم خاگینه با عسل بود. خوب یادم میاد. یه جزییاتی شبیه این خیلی خوب یادم میاد, بقیه رو یادم میره فقط حسش میمونه, برای همین اکثر مواقع "میدونم" اما نمیدونم چه طور ...
Friday, April 02, 2010
Cynical alert
Not in the mood for love, not in the mood for drama, after two days of working non-stop I'm just in the mood for a long shower, but still prefer to use the time to take a nap instead. Life stinks so why not being in harmony with this freakishly stinking world?
Cheers!
Cheers!
Wednesday, March 31, 2010
شرم
شرم
سرخ شدن گوش ها از شرم
شرم
دوره خیلی, خیلی دوره آخرین خاطره ی شرم,
حتی اگر دیگران هم لایق شرمندگی بدانندم.
پ.ن. شرم هم از جنس اون هیجان مقدمات معلق افتادن در عشقه
پ.ن. 2. چرا کسی که بیشتر معصومه, نشانه های شرم هم درش بیشتر دیده میشه؟ اونی که معصومه که گناه نکرده, گناه هم داره اذیتش, بعد چرا باید از کوچکترین چیزها شرمنده بشه؟ یا اصلا تعریف معصومیته که ایراد داره؟ یا اون مظلومیه, اونی که تن میده به شرمندگی ...
قاطی دارم من. اما شرم ندارم, مظلوم هم نیستم. شرم ندارم, حتی اگر دیگران لایق شرمندگی بدانندم.
Sunday, March 28, 2010
هیچ چیز از آن انسان نیست
هرگز
نی قدرتش
نی ضعفش
و نی حتی دلش
و آن دم که دست به آغوش می گشاید
سایه ش سایه ی صلیبی ست ...
و آن دم که میپندارد خوشبختی را
در آغوش فشرده ست
آن را له میکند.
زندگی او طلاقی عجیب و دردناک است ...
هیچ عشقی را ...
سرانجام خوش نیست.
ماتئی ویسنی یک
هرگز
نی قدرتش
نی ضعفش
و نی حتی دلش
و آن دم که دست به آغوش می گشاید
سایه ش سایه ی صلیبی ست ...
و آن دم که میپندارد خوشبختی را
در آغوش فشرده ست
آن را له میکند.
زندگی او طلاقی عجیب و دردناک است ...
هیچ عشقی را ...
سرانجام خوش نیست.
ماتئی ویسنی یک
اینکه پسوردهام حتی روی کامپیوتر خودم هم سیو نیست بهم احساس بی خانمانی میده.
Saturday, February 13, 2010
یکی در بالاترین گفت برنامه بعدی چهارشنبه سوری, همه گفتند نه بابا چهارشنبه سوری خطرنامه و فکر خوبی نیست, یکهو از در و دیوار عکس و پوستر چهارشنبه سوری سبز در اومد! سر اسب تراوا هی گفتیم فکر خوبی نیست اما دیگه دیر شده بود. این چهارشنبه سوری ایده ش از اسب تراوا هم بدتره.
دو تا دلیل اصلی دارم برای این حرف و فکر میکنم بدیهی هستند, فقط از بابت یادآوری میگم.
یک اینکه جشن چهارشنبه سوری, با روشی که این سالهای اخیر برگزار میشه, به خودی خود هر سال تلفات جانی و مالی زیادی داره و خیلی خانواده ها با شرکت بچه هاشون در چهارشنبه سوری مخالف هستن. الان وقت اینه که با پروپاگندای رژیم مبارزه کنیم و تصویر خوبی از سبزها و انسانیتشون به مردمی که هنوز دو به شک هستند یا طرفدار رژیم هستند نشون بدیم. تبدیل مراسمی که شامل آتش بازی و ترقه و سر و صداست و خیلی باهاش مخالفند به نظر من بدترین روشه. هم به پروپاگندای رژیم در داخل دامن میزنه, هم اینکه مراسم چهارشنبه سوری, برنامه ایه که مربوط به سنت و فرهنگ ماست و برای خارجی ها شناخته شده نیست. تا به حال تصویر اهالی جنبش سبز در خارج از ایران تصویری انسانی ست و بزرگترین تاثیر گزاریش در همین بوده. توجیه و توضیح این تصویر آتش بازی و ترقه و انفجارهای چهارشنبه سوری برای تبلیغات جنبش سبز در خارج هم سخته و براشون مشکوک و متناقض با تصویری که تا به حال با موفقیت ایجاد کردیم خواهد بود.
دوم اینکه با وجود سر و صدای همیشگی ترقه ها و مواد منفجره در تاریکی شب به راحتی بسیجی ها میتونن با استقاده از همون ترقه ها باعث تلفات جانی بشن, فیلم و عکس هم تو اون تاریکی نمیتونه ثابت بکنه که مسئولیت این قضیه متوجه سبزها نمیشه. میتونن بکشند و ببرند و بسوزانند, شیشه ه ای بانک ها و مغازه ها رو بشکنند و بدزدند و تمام مسئولیتش رو به گردن سبزها بیندازند. مطمئن باشید رژیم از خداشه که برنامه بعدی چهارشنبه سوری باشه تا سبزها با پای خودشون بیان توی بزرگترین تله ای که میشه براشون پهن کرد.
برنامه ی جنبش سبز همیشه لازم نیست "تظاهرات" باشه. میتونیم برنامه چهارشنبه سوزی رو فقط محدود کنیم به شمع روشن کردن روی پشت بام ها برای شهدا و اسرای جنبش و الله اکبر گفتن.
سبز ها میتونن اعلام کنن که با "شرکت نکردن" در جشن ملی چهارشنبه سوری, به عنوان نوعی عزاداری, اعتراض خودشون رو به خشونت های اخیر نشون میدن. به نظر من این اعلام رسمی از طرف جنبش سبز و برگزار کردن چهارشنبه سوری "سکوت" خیلی تاثیرگزار تره.
----------------------------------------------------------------------------------------------
بعضی از نکته های مطرح شده در بحث بالاترین در مورد این نوشته:
1. چهارشنبه سوری با حضور مردم به هر حال برگزار خواهد شد, بهتر است برای استفاده مفید از این مراسم با برنامه ریزی دقیق جلوی سرکوب و هزینه دهی اضافی و نا سالم گرفته شود.
2. فرصت های دیگری هم تا قبل از سال نو برای تظاهرات فراهم است که زیاد مطرح نشده اند. از جمله 14 اسفند سالروز فوت دکتر مصدق, 17 اسفند (8 مارس) روز جهانی زن. 29 اسفند (روز ملی شدن صنعت نفت) از این روزها من میشود استفاده کرد.
3. عزا کردن این جشن ملی که سی سال در جمهوری اسلامی به رسمیت شناخته نشده است فکر مناسبی نیست, به جای آنکه مردم را از سوی جنبش دعوت به تظاهرات کنیم میتوانیم از چهره های جنبش سبز دعوت کنیم تا این جشن ملی را به رسمیت بشناسند و مردم را به آرامش, بازگشتن به برگزاری مراسم به صورت سنتی آن (پریدن از روی آتش و خواندن شعر و پخش کردن آجیل) و عدم استفاده از مواد منفجره و ترقه دعوت کنیم.
Wednesday, February 10, 2010
22 بهمن شد بالاخره, ساعت دو صبحه در ایران و از اینجا میتونم نبض تهران رو احساس کنم. از اینجا, دفتر کارم در آمریکا. بعد از هشت ماه دیگه این حس رو حس غریب نمیدونم. بسیار آشناست. شب بیداری هر تظاهرات تا ظهر روز بعد صبح, له له زدن و بلعیدن ذره ذره اخباری که از ایران میاد. دیدن عکسها و ویدیوهایی از خیابونهایی که با قدم هام آشناست, از همه ی گوشه هایی از شهری که درش به دنیا اومدم, زندگی کردم, بالغ شدم, ذره ذره ش رو میشناسم, که عاشقش م, که از دوریش خسته م.
فراتر از دوری از زمینش, هیچ کلمه ای نیست که بتونه توصیف بکنه چه قدر از دوری از مردم سرزمینم بیزارم. دست و پای تک تکتون رو میبوسم, به خدا میسپارمتون و شرمنده م که نمیتونم بین شما باشم. اما بیدار و همراه شما خواهم بود, اگرچه نتونم به روتون لبخند بزنم تا به هم امید بدیم, اگرچه فریاد از درونم در صدای شما نمیپیچه تا صدامون بلندتر به گوش برسه, اگرچه تنم اونجا نیست تا شمرده بشم, با تمام وجودم با شما خواهم بود.
Thursday, September 17, 2009
Tuesday, September 15, 2009
برحسب اتفاق این رو یافتم ازیادداشت های رمضان پنج سال پیش!
"بابا صبح ها هر روز، موقع خوردن سحري بين سه تا انگشت شست و اشاره و وسطي ش انگار که بخواد جنس پارچه رو امتحان کنه، دست ميکشه به بلوز سفيدم که خيلي خيلي نرمه. بعد يک نگاه به سر تا پام ميکنه و يک لبخند ملايم ميزنه و هيچي نميگه. سر تا پامم سفيده. سفيد و نرم نرم.
هر روز اين کار رو ميکنه و اين يعني خيلي خوشش مياد و من هم هر روز ذوق ميکنم و قبل از نشستن کله م رو که موهاي کنار صورتش خيس شده تکون ميدم و قطره هاي ريز آب ميپاشه بهش، بعد اونم خوشش مياد بعد همه با هم سحري ميخوريم.
و تو چه داري سحري چيست...!"
Monday, July 13, 2009
درد را از هر طرف که بخوانی درد است
تویی که تو ایرانی, نمیدونم کی هستی, نمیدونم چی بهت بگم, بگم منم اینجا نشستم پشت این اینترنت کوفتی که مثل سرعت برق همه ی عکسها و فیلمها رو بهم نشون میده و فرصت نمیکنم بعضی هاشو ببندم و نگاه نکنم قبل از اینکه قلبم بیاسته و اشکم سرازیر بشه جلوی هر کس و ناکسی؟ بگم که یک ماهه هر چند ساعتی رو که تونستم بخوابم توی کابوس ایران بودم و هر چند ساعتی رو که بیدار بودم باز شاهد کابوس ایران بودم ... بگم چه قدر میشه که میبینم مدتها خیره مونده م به یک عکس ساده. به چند ثانیه ویدیو به یک صدای فریاد. خودم رو میبینم که توی تاریکی شبها داد میزنم الله اکبر و دیگه از تاریکی نمیترسم. خودم رو میبینم که بالای سر اون دانشجویی که تو اصفهان گلوش رو پاره کرده بودند, توی سر خودم میزنم. خودم رو میبینم که بالای سر ندا نشسته م و دست بر سینه ش فشار میدم و دیگه از خون نمیترسم. خودم رو میبینم که جلوی اوین مادر آشفته ی سهراب رو بغل کرده م و بهش میگم "من رو به فرزندی خودت بپذیر." صدای خودم رو میشنوم که داد میزنم "میکشم آنکه برادرم کشت." صدای خودمو میشنوم که وقتی گاردی ها حمله میکنند با بقیه همصدا میشم و فریاد میزنم "نترسیم نترسیم" و بعد "ما همه با هم هستیم"ش رو حتی توی دلم هم آروم تر میگم. به خودم میام. یادم میاد از اینجا نظاره گری بیش نیستم.
کاش ایران بودم. مگه این بسیجی ها چه قدر انرژی برای باتون زدن دارن؟ کاش چندتاش به جای بقیه سهم من میشد. مگه این بسیجی ها چه قدر گلوله برای شلیک کردن دارن؟ کاش یکیش به جای بقیه نصیب من میشد شاید این غوغا و همهمه یی که توی دلم بیداد میکنه بیرون میریخت. میترسم از این همه دردی که داره رو هم تلنبار میشه, کاش به کاری میومد. به خدا درد رو از هر طرف که بخونی درده. کاش یه نفر دست من رو هم میگرفت, تو چشمام نگاه میکرد و میگفت: نترس, ما "همه" با هم هستیم.
Subscribe to:
Posts (Atom)