منتظرم ...
Tuesday, April 04, 2006
تپلی ریزه میزه، اینقده بلا نمیشه :)
Saturday, April 01, 2006
دامن کشان ساقی میخواران از کنار یاران مست و گیسو افشان میگریزد
بر جام می از شرنگ دوری بر غم مهجوری چون شرابی جوشان مِی بریزد
دارم قلبی لرزان ز رهش دیده شد نگران
ساقی می خواران از کنار یاران مست و گیسو افشان میگریزد ...
Friday, March 31, 2006
از اولش هم نباید مینوشتم، باید عکس میگرفتم. عکس خوب گرفتن میتونه آدم رو به جاودانگی برسونه. همه چی خیلی تند رد میشه، به زودی آدمها دیگه حوصله نمیکنن داستان دوهزار صفحه ای بخونن. ملت ترجبح میدن فیلمشو ببینن. مساله co-evolution آدم و تکنولوژیه. یکی از آولین نشانه هاش هم اینه که من در مورد ابعاد زر زدن هام به خوبی آگاهی دارم.
Thursday, March 30, 2006
اینهمه ستاره های من از فرط محجوبی شب که میشه روبنده میندازن وگرنه روز بیا، نشونت میدم که من یه آسمون ستاره دارم.
میانه ی خفه گی مزمن، حرف زدن آدم هم که بشه مثل خرناسه وسط خواب سنگین، یعنی چی مونده ازش گمونت؟ من میگم خرناسش که بلند شد, یه دست گرم پیدا کن بگذار روی گونه ش، آروم میشه خودش. کی میگه خرناسه درمان نداره؟
آفتاب نشی باز بری زیر ابرا
مرواری نشی بری ته دریا
Thursday, March 09, 2006
از اون نون دایره ای ها دیدی که تو مراسم عشاء ربانی به آدم میدن؟ که تو فیلما همه مرتب و منظم میگذارن دهنشون بعد در و دیوارو نگاه میکنن؟ خوب اون چیزی که تو فیلما نشون نمیده اینه که اونا رو باید جویید!
ایمیل admission از Alberta که رسید طرف ساعت یک نصف شب بود. هیجان زده بودم دلم میخواست به یکی بگم. رفتم بیرون دیدم بابا باز بیخوابی به سرش زده نشسته تلویزیون میبینه ... با ادا اطوار بهش گفتم که admission اومده. قیافه ش باز شد، همونجوری که لم داده بود رو مبل یک کم خودشو بالا کشید. یه نگاهی کرد و با مکث گفت کانادا هم خیلی خوبه... صداش لحن اینو داشت که دخترم داره میره. نمیدونم بعدش که داشتم میگفتم چه قدر دانشگاه خوبیه و چه خوب که بالاخره یه دانشگاه قبول کرد و خیالم راحت شد، لحن صدام میگفت که به خدا من بر میگردم؟
Monday, February 27, 2006
عکس هامو جمع و جور کردم، میخوام ببرم پیش فرنوش ببینم اگه میصرفه بفرستم واسه مسابقه! اگر نه که قاب کنم بزنم به دیوارم...
مدت زیادی بود که اگر میخواستم بنویسم هم به زور مینوشتم، به قول فرنوش اگه هنره که باید خودش بیاد، به زور بکشیش میشه یه چیز بی تربیتی!
امروز هی خودش میومد! دمار از روزگار ما در آورد... اما از اونجایی که اصولا خیلی بی تربیتی بود نمیشد تبدیل به هنر بشه.
دیگه خلاصه ما موندیم کلاً در کف!
Sunday, February 19, 2006
یه عمریه مدام دم از عقل و خرد و کارکردگرایی میزنم اما آخرش همون دیوونه ی احساساتی هستم که وقتی یکی میگه چه بچه ی زشتی و بچه در جواب از ته دل میخنده اشک تو چشاش جمع میشه، همونی که وقتی تو سالن انتظار بیمارستان نشسته، برای هر کی که از جلوش رد میشه دعا میکنه که زود خوب شه، همونی که وقتی یه ترجمه خوب از یه کتاب میبینه که مترجمش تو هر صفحه کلی یادداشت گذاشته و تاریخ شروع و پایان ترجمه ش با هم دو سال فرق داره، دو ساعت میشینه و نگاهش میکنه و دلش نمیاد بگه که این دوسال پیش یه ترجمه ی تخمی ازش چاپ شده، همونی که انگار همه چی براش emotional distractorه و آخرش هیچی نمی شه!
Tuesday, February 14, 2006
کار سختیه تو این شرایط یه هدیه انتخاب کردن. خوبیش اینه که من کارکردگرام. شایدم بدیش باشه! فکر میکنم هدیه قراره چی کار کنه؟ بهت اینو بفهمونه که دوستت داره؟ همیشه؟
Friday, January 13, 2006
مثل بازیه.
من گونه هاتو میبوسم، تو بنویس.
یه خط من
یه خط تو
یه خط تو،
یه خط من،
یه قطره اشک از تو،
یه خروار سکوت از من،
بنویس،
میبوسمت
لمست میکنم
حالا تو بنویس
گرمی دستهات رو روی تنم حس میکنم،
انگار که میخوان جاشون رو داغ بگذارن،
ردی از حضورت
بیا فکر کنیم تازه به هم رسیده ایم
و این اشک ها اشک شوقه،
نه اشک جدایی
اما اشک رو میریزیم
کاش نمیدونستم
نمیشناختم
این سکوتت رو
تحملش راحت تر بود
یه سیگار با هم میکشیم
به یاد اولین سیگاری که با هم کشیدیم
همه سیگارهایی که با هم کشیدیم
همه بوسه هامون
اولین بوسه مون
هزار بار تا حالا رفته م
هر بار فکر کردم
راحت تر میشم
اما رفتن همیشه سخته
همیشه به سختی دفعه اوله
وقتی عادت کرده باشی به بوی تنی
که در آغوشت میکشه
به گرمی دستی که نوازشت میکنه
به طعم شوری اشکی که آهسته برای تو میچکه
جدا شدن سخته
باقی موندن همیشه سخته
شاید هربار سخت تر از بار قبل
اولین عکسی که ازت دیدم
همین کلاه دستت بود
حالا تو آخرین شب از اولین بار
کلاه روی سرت
اولین باری که دوستت داشتم
هیچی ازت ندیده بودم
یا حتی نشنیده بودم
فقط سکوتی بودی که میفهمیدمش
به بلندی یک آهنگ
دوازده میزان و چند ضرب
حالا برام یک نت هستی
یک نت کشیده
به بلندی یک زندگی
به خط تو
به خط من
زندگی کنیم
Saturday, January 07, 2006
آدم وقتی چشماشو میبنده، همه چیز سیاه و تاریک میشه.
دارم چشمامو میبندم ...
رویاهایم تشکیل شده اند از مشتی خواب و مشتی هذیان. رویاهای خارج از اختیار.