Sunday, February 19, 2006



یه عمریه مدام دم از عقل و خرد و کارکردگرایی میزنم اما آخرش همون دیوونه ی احساساتی هستم که وقتی یکی میگه چه بچه ی زشتی و بچه در جواب از ته دل میخنده اشک تو چشاش جمع میشه، همونی که وقتی تو سالن انتظار بیمارستان نشسته، برای هر کی که از جلوش رد میشه دعا میکنه که زود خوب شه، همونی که وقتی یه ترجمه خوب از یه کتاب میبینه که مترجمش تو هر صفحه کلی یادداشت گذاشته و تاریخ شروع و پایان ترجمه ش با هم دو سال فرق داره، دو ساعت میشینه و نگاهش میکنه و دلش نمیاد بگه که این دوسال پیش یه ترجمه ی تخمی ازش چاپ شده، همونی که انگار همه چی براش emotional distractorه و آخرش هیچی نمی شه!
همونی دیوونه ی احساساتی که دلش برات یه ذره ست!

Tuesday, February 14, 2006



کار سختیه تو این شرایط یه هدیه انتخاب کردن. خوبیش اینه که من کارکردگرام. شایدم بدیش باشه! فکر میکنم هدیه قراره چی کار کنه؟ بهت اینو بفهمونه که دوستت داره؟ همیشه؟
فکر کردم از این بهانه ها خوشم نمیاد. ولنتاین، تولد، ... دوست دارم یه کاری کنم که از این جور بهانه ها نداشته باشه. بهانه ش فقط همین باشه. واسه همین میخوام دوباره بنویسم. از این به بعد اینجا برای تو مینویسم. دلم میخواست سایت جدید زودتر راه میافتاد که اون تو شروع کنم. اما مهم نیست. امروز که روز شروعه، فقط بهانه ست.
اصل موضوع همون چیز دیگر است. همونی که میگه به داشتنت افتخار میکنم. از ذره ذره ی بودنت لذت میبرم. و دوستت دارم.
عزیزم.



Friday, January 13, 2006



مثل بازیه.
من گونه هاتو میبوسم، تو بنویس.
یه خط من
یه خط تو

یه خط تو،
یه خط من،
یه قطره اشک از تو،
یه خروار سکوت از من،

بنویس،
میبوسمت
لمست میکنم
حالا تو بنویس

گرمی دستهات رو روی تنم حس میکنم،
انگار که میخوان جاشون رو داغ بگذارن،
ردی از حضورت

بیا فکر کنیم تازه به هم رسیده ایم
و این اشک ها اشک شوقه،
نه اشک جدایی

اما اشک رو میریزیم
کاش نمیدونستم
نمیشناختم
این سکوتت رو
تحملش راحت تر بود

یه سیگار با هم میکشیم
به یاد اولین سیگاری که با هم کشیدیم
همه سیگارهایی که با هم کشیدیم
همه بوسه هامون
اولین بوسه مون

هزار بار تا حالا رفته م
هر بار فکر کردم
راحت تر میشم
اما رفتن همیشه سخته
همیشه به سختی دفعه اوله

وقتی عادت کرده باشی به بوی تنی
که در آغوشت میکشه
به گرمی دستی که نوازشت میکنه
به طعم شوری اشکی که آهسته برای تو میچکه
جدا شدن سخته
باقی موندن همیشه سخته
شاید هربار سخت تر از بار قبل

اولین عکسی که ازت دیدم
همین کلاه دستت بود
حالا تو آخرین شب از اولین بار
کلاه روی سرت

اولین باری که دوستت داشتم
هیچی ازت ندیده بودم
یا حتی نشنیده بودم
فقط سکوتی بودی که میفهمیدمش
به بلندی یک آهنگ
دوازده میزان و چند ضرب
حالا برام یک نت هستی
یک نت کشیده
به بلندی یک زندگی

به خط تو
به خط من
زندگی کنیم




Saturday, January 07, 2006



آدم وقتی چشماشو میبنده، همه چیز سیاه و تاریک میشه.
سیاهی، عین بوم سفید نقاشی میمونه. همه چیز رو میشه تو سیاهی ساخت و بهش جون داد.
دارم چشمامو میبندم ...
ششششش ...



رویاهایم تشکیل شده اند از مشتی خواب و مشتی هذیان. رویاهای خارج از اختیار.
درست مثل آدمی که انگار هیچ آرزویی ندارد.
حتی دعاهایم هم خالی است. یک گذاره ی پوچ.
خالی از هر حرفی. حتی بدون نقطه یا علامت تعجب.
امشب قبل از خواب آرزو میکنم. آرزو میکنم شاید پناهم دهی.


Saturday, December 31, 2005



من دیگه اصلا نمیخوام درس بخونم... میخوام فقط بخوابم. شاید هم هنرمند شدم.
ولی دلم PhD نمیخواد، فعلاً فقط میخوام بخوابم.
پ.ن از کابوسهای هر شب م میشه چند تا فیلم ساخت.



من دیگه اصلا نمیخوام درس بخونم... میخوام فقط بخوابم. شاید هم هنرمند شدم.
ولی دلم PhD نمیخواد، فعلاً فقط میخوام بخوابم.


Wednesday, December 28, 2005



هی دست جلوم تکون میده که "من هستم، من اون آخرین چیزی که سرپناهته... هستم!"
اما هنوز تمام دنیام از شدت بغض بنفشه.
کجایی؟ بیا! بیا نزدیک تر ...
تویی که آخرین سرپناهمی.



هنوز زنده م.
هنوز ناکام!



من اگر در این لحظه مُردم، بدونید که ناکام بودم.



تنها فایده ی عشق اینه که از حرفهای بی سر و ته دری وری های همدیگه لذت ببریم.
که طاقتمون از هم پر نشه.
که بالا نیاریم.
بقیه ش کشکه،
اگرم نشد اینطور بذار در کوزه آبشو بخور.
نوش جونت عزیزم.






"بودن" مقدارش بولین ه. یا true یا false.
اما "من" خیلی بیشتر از یک بیت مقدار دارم.
من از همین تریبون اعلام میکنم.
1، 2، 3، صدا میرسه؟






میدونم که یک روزی همینطوری از من اجازه میخوای که بری،
و من با صورتی خالی از احساس میگم که برو،
که خالی از احساس بودنش، خودش داره از احساس میترکه.
و تو میپرسی همینطوری برم؟
من هم میگم همینطوری برو.
و تو صبر میکنی،
باز هم صبر میکنی،
اما دلت آروم نداره، میخواد بری،
آخر میری.
و من با صورتی خالی از احساس تا دم در بدرقه ت میکنم.
میدونم اینطوری میشه و این دونستنِ من یه راز بود.
یه راز که حالا همه میدونن.
که تو بالاخره یه روز میری و من با صورتی خالی از احساس تا دم در بدرقه ت میکنم.
که خالی از احساس بودنش، خودش داره از احساس میترکه.

Friday, December 23, 2005

.. christmas eve ..




برای اولین بار به شام شب کریسمس دعوت شدم. البته مهمونیش زیاد جنبه ی دینی نداره و شب کریسمس فقط بهانه شه. اما وصلت با یک خانواده از یه دین دیگه وقتی هم تو به دینت پایداری هم اونها اتفاق عجیبیه. خانواده ی آقای همسر آینده همیشه قبل از غذا دعا میکنن. عین فیلمها :)) هر هفته کلیسا میرن و هیشه از فرصت استفاده میکنن برای اینکه کتاب مقدس بخونن. یک چیزی تو مایه های مادربزرگ های من. من هم اینو خیلی دوست دارم. ترجیح میدم با مسیحی با ایمان زندگی کنم تا با مسلمان بی ایمان. حالا نمیدونم که آیا خون من مباح شده یا نه! همون مادربزرگهای عزیز من نمیدونن هنوز که دنیا دست کیه.
خدا هم حساب مارو با خودش به خیر کنه هم با این مردم.

"خداوندا, ای مهربانترین مهربانان, من یقین و پایداری در دینم را نزد تو بودیعت نهادم و تویی بهترین امانتداران و تو ما را به امانتداری فرمان دادی، پس این امانت را به گاهِ فرا رسیدن مرگم به من بازگردان؛ به مهرت، ای مهربانترین مهربانان."

Sunday, December 18, 2005



- نعره مزن، جامه مدر، ...
- ششش... ساکت، آروووم، ...
- یه جوری پاکش کن که درد نداشته باشه
نرم، انگشتهام رو روی خطهای سیاه آینه می کشیدم. آینه تق و تق به دیوار میخورد.
بهش تکیه داده بودم، دیوارم درد داشت. دیوارم داشت اشک می ریخت.
- دوش دیوانه شدم
- امشب باز دیوانه شدی
- فردا شب هم دیوانه م ...
- و همه شبهای دگر هم!


Odyssey woke up one morning and found himself in great sorrow. He decided that he was fed up already. He thus set off to return to his fatherland thinking that what he was missing was the land he used to look upon every morning back in homeland. He said to himself: “enough of the nostalgia crap! I’m going to hit the roads this time and get these days over with. May my fatherland offer me peace and warmth”
Ah poor naïve Odyssey. He did not know that the land was but a superficiality,
that he needed you,
my land.

Sunday, December 11, 2005



در این خانه خداوند دلتنگ است. خسته است.
بلکه هم خداوند در این خانه بالشت روی گوشهایش میگذارد!


Saturday, December 10, 2005



هر روز صبح که چشم باز میکنم فکر میکنم کاش هنوز شب بود.
تا به حال در زندگی اینقدر کار با هم نداشته م. این هوا هم مزید بر علت شده که کارهای من عقب بمونه. صبح که به الهام SMS میزدم که نمیام جلسه، از شدت بغض گلویم درد گرفته بود. نمیدونم از بی خوابی دیشب بود یا از سردرد بی موقع یا از تهوع بی موقع یا از خونریزی بی موقع یا از فکر deadline های چهار روز دیگه یا از برنامه سه شنبه که آماده نیستم و نخواهم شد، یا از مقاله ای که گرفته بودم و نتونسته بودم بخونم چون نه مغزم کار میکرد نه چشمم درست میدید یا از فکر کاری که به طرز احمقانه ای گیر کرده و مرتب کارهای تکراری وقت گیر بیخود باید روش انجام بدم وگرنه پول بی پول.
شاید هم از فکر این بوده که یک ماه و نیم دیگه که همه دردسرها تموم شده اون هم دیگه نیست.
پی نوشت: کاش این هجران را پایانی بود ...

Friday, December 09, 2005



من با حرکت بسیار زیبایی که در GRE و TOEFL انجام دادم تازه CMU هم apply دارم میکنم. فقط گفتم که گفته باشم که بعداً که پذیرش ندادن یه برنامه بگذاریم با هم بخندیم. خوب آدم یه کارایی رو هم واسه دلش میکنه فقط!!