یه عمریه مدام دم از عقل و خرد و کارکردگرایی میزنم اما آخرش همون دیوونه ی احساساتی هستم که وقتی یکی میگه چه بچه ی زشتی و بچه در جواب از ته دل میخنده اشک تو چشاش جمع میشه، همونی که وقتی تو سالن انتظار بیمارستان نشسته، برای هر کی که از جلوش رد میشه دعا میکنه که زود خوب شه، همونی که وقتی یه ترجمه خوب از یه کتاب میبینه که مترجمش تو هر صفحه کلی یادداشت گذاشته و تاریخ شروع و پایان ترجمه ش با هم دو سال فرق داره، دو ساعت میشینه و نگاهش میکنه و دلش نمیاد بگه که این دوسال پیش یه ترجمه ی تخمی ازش چاپ شده، همونی که انگار همه چی براش emotional distractorه و آخرش هیچی نمی شه!
Sunday, February 19, 2006
یه عمریه مدام دم از عقل و خرد و کارکردگرایی میزنم اما آخرش همون دیوونه ی احساساتی هستم که وقتی یکی میگه چه بچه ی زشتی و بچه در جواب از ته دل میخنده اشک تو چشاش جمع میشه، همونی که وقتی تو سالن انتظار بیمارستان نشسته، برای هر کی که از جلوش رد میشه دعا میکنه که زود خوب شه، همونی که وقتی یه ترجمه خوب از یه کتاب میبینه که مترجمش تو هر صفحه کلی یادداشت گذاشته و تاریخ شروع و پایان ترجمه ش با هم دو سال فرق داره، دو ساعت میشینه و نگاهش میکنه و دلش نمیاد بگه که این دوسال پیش یه ترجمه ی تخمی ازش چاپ شده، همونی که انگار همه چی براش emotional distractorه و آخرش هیچی نمی شه!
Tuesday, February 14, 2006
کار سختیه تو این شرایط یه هدیه انتخاب کردن. خوبیش اینه که من کارکردگرام. شایدم بدیش باشه! فکر میکنم هدیه قراره چی کار کنه؟ بهت اینو بفهمونه که دوستت داره؟ همیشه؟
Friday, January 13, 2006
مثل بازیه.
من گونه هاتو میبوسم، تو بنویس.
یه خط من
یه خط تو
یه خط تو،
یه خط من،
یه قطره اشک از تو،
یه خروار سکوت از من،
بنویس،
میبوسمت
لمست میکنم
حالا تو بنویس
گرمی دستهات رو روی تنم حس میکنم،
انگار که میخوان جاشون رو داغ بگذارن،
ردی از حضورت
بیا فکر کنیم تازه به هم رسیده ایم
و این اشک ها اشک شوقه،
نه اشک جدایی
اما اشک رو میریزیم
کاش نمیدونستم
نمیشناختم
این سکوتت رو
تحملش راحت تر بود
یه سیگار با هم میکشیم
به یاد اولین سیگاری که با هم کشیدیم
همه سیگارهایی که با هم کشیدیم
همه بوسه هامون
اولین بوسه مون
هزار بار تا حالا رفته م
هر بار فکر کردم
راحت تر میشم
اما رفتن همیشه سخته
همیشه به سختی دفعه اوله
وقتی عادت کرده باشی به بوی تنی
که در آغوشت میکشه
به گرمی دستی که نوازشت میکنه
به طعم شوری اشکی که آهسته برای تو میچکه
جدا شدن سخته
باقی موندن همیشه سخته
شاید هربار سخت تر از بار قبل
اولین عکسی که ازت دیدم
همین کلاه دستت بود
حالا تو آخرین شب از اولین بار
کلاه روی سرت
اولین باری که دوستت داشتم
هیچی ازت ندیده بودم
یا حتی نشنیده بودم
فقط سکوتی بودی که میفهمیدمش
به بلندی یک آهنگ
دوازده میزان و چند ضرب
حالا برام یک نت هستی
یک نت کشیده
به بلندی یک زندگی
به خط تو
به خط من
زندگی کنیم
Saturday, January 07, 2006
آدم وقتی چشماشو میبنده، همه چیز سیاه و تاریک میشه.
دارم چشمامو میبندم ...
رویاهایم تشکیل شده اند از مشتی خواب و مشتی هذیان. رویاهای خارج از اختیار.
Saturday, December 31, 2005
من دیگه اصلا نمیخوام درس بخونم... میخوام فقط بخوابم. شاید هم هنرمند شدم.
من دیگه اصلا نمیخوام درس بخونم... میخوام فقط بخوابم. شاید هم هنرمند شدم.
Wednesday, December 28, 2005
هی دست جلوم تکون میده که "من هستم، من اون آخرین چیزی که سرپناهته... هستم!"
اما هنوز تمام دنیام از شدت بغض بنفشه.
تنها فایده ی عشق اینه که از حرفهای بی سر و ته دری وری های همدیگه لذت ببریم.
که طاقتمون از هم پر نشه.
که بالا نیاریم.
بقیه ش کشکه،
اگرم نشد اینطور بذار در کوزه آبشو بخور.
"بودن" مقدارش بولین ه. یا true یا false.
میدونم که یک روزی همینطوری از من اجازه میخوای که بری،
که خالی از احساس بودنش، خودش داره از احساس میترکه.
Friday, December 23, 2005
.. christmas eve ..
برای اولین بار به شام شب کریسمس دعوت شدم. البته مهمونیش زیاد جنبه ی دینی نداره و شب کریسمس فقط بهانه شه. اما وصلت با یک خانواده از یه دین دیگه وقتی هم تو به دینت پایداری هم اونها اتفاق عجیبیه. خانواده ی آقای همسر آینده همیشه قبل از غذا دعا میکنن. عین فیلمها :)) هر هفته کلیسا میرن و هیشه از فرصت استفاده میکنن برای اینکه کتاب مقدس بخونن. یک چیزی تو مایه های مادربزرگ های من. من هم اینو خیلی دوست دارم. ترجیح میدم با مسیحی با ایمان زندگی کنم تا با مسلمان بی ایمان. حالا نمیدونم که آیا خون من مباح شده یا نه! همون مادربزرگهای عزیز من نمیدونن هنوز که دنیا دست کیه.
"خداوندا, ای مهربانترین مهربانان, من یقین و پایداری در دینم را نزد تو بودیعت نهادم و تویی بهترین امانتداران و تو ما را به امانتداری فرمان دادی، پس این امانت را به گاهِ فرا رسیدن مرگم به من بازگردان؛ به مهرت، ای مهربانترین مهربانان."
Sunday, December 18, 2005
- نعره مزن، جامه مدر، ...
Ah poor naïve Odyssey. He did not know that the land was but a superficiality,
that he needed you,
my land.
Sunday, December 11, 2005
در این خانه خداوند دلتنگ است. خسته است.
Saturday, December 10, 2005
هر روز صبح که چشم باز میکنم فکر میکنم کاش هنوز شب بود.
Friday, December 09, 2005
من با حرکت بسیار زیبایی که در GRE و TOEFL انجام دادم تازه CMU هم apply دارم میکنم. فقط گفتم که گفته باشم که بعداً که پذیرش ندادن یه برنامه بگذاریم با هم بخندیم. خوب آدم یه کارایی رو هم واسه دلش میکنه فقط!!