Friday, September 23, 2005
Thursday, September 22, 2005
همت طلب از باطن پیران سحر خیز
زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند
زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند
زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند
زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند
زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند
زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند
Tuesday, September 20, 2005
یک چیزی ته دلم هی داره ویراژ میده... نمیدونم کی بهش گواهینامه داده. مملکت هم اون قدیما خوب بود که ملت فقط درشکه سوار میشدن.
پی نوشت: پووووف! مخی داریم به عبارتی همان که او را نامند گوزیده.
Monday, September 19, 2005
Thursday, September 08, 2005
اين دفعه ديگه راستي راستي يار در خانه و ما گرد جهان ميگرديم!!
Tuesday, September 06, 2005
دیشب با یک دوستی توی خیابون های تریست میگشتیم.خونه ای رو که پونزده سال پیش توش زندگی میکرد نشونم داد که پانصد سال عمر داشت. اون اطراف چندین ساختمون مشابه کنار هم بودند که در زمان جنگ جهانی یهودی ها اونجا زندگی میکردند و به جز ساعات خاصی از شب حق نداشتند از خونه بیرون بیان. توی اتاق های سه چهار متری، دو سه خانواده زندگی میکردند، که خیلی هم همه زود از گرسنگی و مریضی می مردند.
تو همسایگی این دوستم پیرزنی تا چند سال پیش زندگی میکرده که هنوز خاطرات اون زمان رو به یاد میاورده، اینکه چه طور یک روز سی و شش یهودی رو از یکی از این خونه ها که تنها خونه ایه که هنوز به همون شکل باقی مونده بیرون کشیده ند و تیر باران کردند. این محله هنوز یهودی نشینه و به قیمت ارزونی به بقیه اجاره داده میشه، همه خونه ها به جز همون خونه تعمیر و بازسازی شده ند. توی اون خونه همه یهودی هستند.
وقتی به تنها خونه ای که هنوز به شکل قدیمی ش نگهداری شده رسیدیم دیدم یه پرچم ایتالیا به یکی از پنجره ها آویزون شده که معلومه خیلی وقته اونجاست، بعد فهمیدم زمان حمله ی آمریکا به عراق، مردم ایتالیا به نشانه اعتراض هرکدوم یک پرچم ایتالیا دم پنجره شون آویزون کردند و این خانواده هنوز پرچم رو از پنجره شون جدا نکرده ند.
یاد "فقط معین" خودم افتادم، دلم خواست عکسش رو اینجا بگذارم!
Thursday, September 01, 2005
ونیز، میلان، برشا، استکهلم، پاریس، تولوز کسی نبود؟! نگید نگفتی ها!!
Saturday, August 27, 2005
ای رهبر عزیزتر از جانم،
اگرچه جوانم، اما سلاح هسته ای نیستم،
من حتی سلاح تخمی هم نیستم، من را بر سر دشمن فرو نریز!
Wednesday, August 24, 2005
Saturday, August 20, 2005
ای خدا، ای فلک، ای طبی عَ عَ عَ عَ عَ ت،
شام تا، ریکِ ما، را سَ حَ ر کن!
هیج چیز، غمگینانه تر از هیچ نیست، غمگینانه تر از خالی، از یه چیزی که حتی چیز هم نیست.
هیچی حتی از گوز هم کم تره.
Sunday, August 14, 2005
دلم میخواد برم تو یه قبیله ی سوخپوستی زندگی کنم، کنار یه آبشار بلند یه جایی که زمستوناش خیلی سرد باشه. یه جایی که ایتالیا هیچ سفارتی نداشته باشه، از پروژه و استاد راهنما هم خبری نباشه.
نکته خاص تر در مورد قبیله های سرخپوستی اینه که هرکی با همون اولین کسی که میخوابه زندگی میکنه، اگر هم بهش خیانت کنه دست و پاهاشو میبندن به دو تا درخت که کشیده شدن به سمت هم، بعد درخته رو ول کنن، اونم از وسط جر میخوره!
به به!
Hummm
لطفاً "هوووم" کنندگان مخترم، از مصرف "هووووم" در مکانهای نامناسب و در حضور افراد نامناسب جداً خودداری کنند.
گاهی چنان فریفته ی سوختن خود می شویم، که غایت ش از خاطر می بریم.
خداوندا گاهی هم ما را فوت بفرما و بدانگونه F5 ی بفشار، باشد که ما را غایتِ از یاد رفته، بازنماید.
Saturday, August 13, 2005
میرم دکتر میگم آقای دکتر، من عاشقم، به عبارتی هم با Caps-lock ON
شما را آیا گمان این است که عشق ما را هست پایان؟ الغیاث؟
ث بده! در ضمن من از قرص بدم میاد. یه چیز با اطمینان بده.
Thursday, August 04, 2005
اگر ما را مجال بودی، از عشقبازی های خویش در شبان بی پایان، با پشه و مگس قصیده ها و غزل ها می سرودیم. لیکن دریغا و اسفا سوزش و خوارش امان از ما بریده و دمی نیست که دست از دعای خداوندگار خود برداریم و مدح و ثنای معجزات او نکنیم.
و آیا این چنین است از معجزات او که بشه گان را خواب نباشد؟
Subscribe to:
Posts (Atom)