Saturday, January 22, 2011


موراکامی،‌ خودش میگه وقتی که داره کتاب مینویسه هر روز ساعت نه شب میخوابه چهار صبح بلند میشه، روزی ده کیلومتر میدوه و دو کیلومتر شنا میکنه. بعد یه چیزهایی مینویسه این حیوون که چندین روز آدم رو از زندگی میندازه. خوب مرض داره دیگه.

An unsuccessful self-treatment of writer's block

Tuesday, January 18, 2011

اندکی هذیوون

- از همه جا بی خبرم.

- هنوز برام سواله،‌ چه شد اون تویی که باید از من تو را عاشقم میموند؟ عشق را به قرینه ی خودخواهی و تو را به قرینه ی حماقت حذف کردی و تنها من ت مانده بود و منت ش. تویی که انگار عاشق ترین مرد جهان بودی؟ حالا با اون خاطره ی «توهمِ معشوق واقع شدن» چه کنم؟

- دست به من نزن. جای دستهات،‌ جای انگشتهات،‌ هنوز روی پوستم میسوزه. بزن به چاک.

- پسرکی در خیابان دست در گردنبدم انداخت. التماس میکرد. گردنبدم را میخواست. گردنبدم. آی آی آی گردنبدم. گردنبد پدری. گردنبدی که پدر در دستم گذاشت.

- ناخن هایم را کوتاه میکنم. پیانو،‌ پیانو، پیانو. این بار چه آهنگی رو حفظ کنم؟ شوپن میطلبه، مازورکا میطلبه. این مازورکا رو میطلبه.

Monday, January 17, 2011


داستان، داستانی که به پایان رسید، داستان خو گرفتن به یک خیال بود. خو گرفته بودن من به خیال تو،‌ بدون حضور خودم. در خیال فقط تو بودی. تویی که وجود نداشتی. خیالی که کمی طعم واقعیت میداد. طعم اون واقعیتی که در لحظه ای گذرا حس ش کردم. واقعیت اون چیزی که تو قایمش کردی و من دیدم. من دیدم. من دیدم.
کرخ شده م. میخوام قبل از اینکه یادم بره همه چیز رو بنویسم. همه چیز رو. اون چیزی که آدم رو کرخ میکنه. اون چیزی که گوشه ی چشم آدم رو میپرونه.

Wednesday, January 12, 2011


این کتاب شاهکاره. کامنت دیگه ای ندارم.

Saturday, January 08, 2011

I know a secret, I know a terrible secret, ...
I learned about it by accident, I didn't want to know it, I was not even given a choice.

I don't remember if I've ever had a secret like this in my life.
It's painful, and I can not do anything about it because it's not mine.

Friday, December 31, 2010

I remember the day I learned the word "nostalgia".
And I remember the day I felt it first, the day it was hurtful, and it was before I learned the word for it,

I was never good with words, in spite of what others thought, think.

And it gets so late so soon.
And it always gets so late so soon.
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ.

آري آري زندگي زيباست.


I finally have a new year's resolution. I will not love anyone but my family and myself. I will be a selfish snob. I will not care, and will not spend any of my valuable time for others. I will be unforgiving. I will not care for ethics. I will not fall in love.

I will seriously try to see if I can pull off "asshole",


Sunday, December 26, 2010

ما میگیم داداش شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش
داداش میگه آبجی جاش بگوآنکه بی باده کند جان مرا مست، کجاست
اما من که واسه خودم نمیخوام که :-)

Thursday, December 23, 2010

The scariest roller coaster in the park, you know it's mostly safe, you know it's very scary. It takes courage to be in it, but it’s a damn fucking lonely ride.

Tuesday, December 21, 2010

I like to write, I like to write a lot, I particularly like to type my writings. I like how my keyboard sounds, and I like the movement of my hands on the keyboard. It's like playing the piano and expressing yourself in an unambiguous way. But a piece of writing is still an ambiguous entity wrapped in a cover of fake feeling of clarity that words give. This one for example, is vague and ambiguous, because all I'm actually trying to say is that I like to write but I don't. I keep thinking about it, I even write the words, the sentences, paragraphs, chapters, books in my head and rarely write them down. Even this one for example, is very vague and very ambiguous, because all that is actually in my head is that why I can't even utter the words in my head? All I'm trying to say is ... am I trapped again? in an idea that is very very very wrong?
All I want to hear myself say is, I want to hear his voice, his voice is beautiful. In sadness, shyness, excitement, happiness, being serious,... it's beautiful. His voice, his smile, his laughter, is beautiful. I don't want him, I just want to be close to him, only geographically speaking.

Monday, November 29, 2010

دکترا با اعمال شاقه

دو نکته:
یک اینکه این ویکیلیکز زندگی و تز واس ما نگذاشته!‌ آقا درش رو تخته کنید ما ظرفیتش رو نداریم. نگرانم وسط نوشتن این تز کلمات ناگوار از انگشتانم بیرون آمده باشد.
دو هم اینکه آقا یا خانم عزیز که از نیروهای مسلح آمریکا از وسط اقیانوس آرام مرتب به وبلاگ ما سر میزنید، جان مادرت یک چشمکی یک چیزی بزن، چنان عرق سردی بر شقیقه ی ما مینشیند هر بار آدرس شما رو اون وسط هیت ها میبینیم که کلا از نوشتن پشیمون میشیم.

پس نوشت نکته ی دو اینه که من از جماعت اطلاعاتی ایران کمتر میترسم تا از این آمریکایی های بیشرف! اونا پفیوزن ادعاشونم نمیشه، بعد هم عشق وطن و قهرمانی و از این حرفهایی گفتن. این وریا با آدم شوخی ندارن!
همچنان پس نوشت، یه دفعه دیدیم گرفتن و گم و گور شدیم، فوقش میافته گردن طرف خودی. حالا که فکر میکنم خیالی هم نیست، بگیرید، بزنید، ببرید!

این ترورا چی میگه؟ نیما رو چرا گرفتین، ما یه دکتر خواستیم بشیم ها.

Monday, November 15, 2010

کدام درختی میتواند شاخه هایش را به باد بسپرد،
پیش از آنکه ریشه هایش را خاک در آغوش گرفته باشد؟

س‌ال‌ِ بَد
سال‌ِ باد
سال‌ِ اشک
‌سال‌ِ شک
‌سال‌ِ اشک‌ِ پروین
‌سال‌ِ خون‌ سهراب
هيچ‌ يکى‌ سخنى‌ نگفتند
نه‌ ميزبان‌ و نه‌ ميهمان‌ و
نه‌ گل‌هاى‌ داودى‌.
کسکشا اینو ببینید


Thursday, November 11, 2010

یکی از چیزهایی که دوست داشتم در من به مادربزرگ پدریم رفته باشه مهارت در آش پزی است و منظور از آش پزی همان پختن آش است! دارم به این نتیجه میرسم که رفته. آن چیز دیگری که مادربزرگ پدری خیلی دارد و بر حسب اتفاق مادربزرگ مادری اصلا این یکی را ندارد توانایی حواله دادن چیزها و کسانی که سر ناسازگاری دارند به تخم و ماتحت و درک است!‌ حالا عجالتا ما اعصاب که نداریم آش میپزیم ببینیم به کجا میرسه موضوع.

در ضمن یارو پسره تو هارد کندی خیلی سکسی ه. یکی از اونا لطفا ما اعصاب نداشتگی مان را به روشهای مختلفی سرش خالی کنیم. مرسی.

آی ای هوسهای شیطانی،‌آی ای شیطان، آی، هوس شیطانی به سرم زده!