Tuesday, April 08, 2008



از اونجایی که کتاب نداشتم و مطالب امتحان رو از روی spec های آنلاین خونده بودم موفق شدم بعضی قسمتها رو اصلا ندونم داره راجع به چی حرف میزنه و در بقیه موارد هم آی روده درازی کنم آی روده درازی کنم! اونهایی رو هم که اصلا نمیدونستم کسر شان ه که خالی بگذارم در نتیجه از روی حدس و گمان ولی با اطمینان به نفس کامل نوشتم و گفتم فوقش میخنده دیگه!! آی دوتاش بد جوری خورده به هدف!!

حالا دو هفته دیگه هم prelim دارم بعید هم میدونم با حدس و گمان به جایی بتونم برسم.

Monday, April 07, 2008



اینکه میگن تاریخ دوباره خودشو تکرار میکنه و باید ازش درس گرفت همینه. الان ساعت دو و نیم صبح نشسته م در حالی که فردا امتحان دیتابیس دارم, کتاب درسی هم ندارم فقط تیتر فصل های امتحان رو دارم (خدا پدر اینترنتو W3schools رو به خصوص بیامرزه) نقل خلال بادام معطر میخورم و چایی. درس هم هر از چند گاهی میخونم. تاریخ میگه تا صبح بیدار میمونم. واسه امتحان مغزم کار نمیکنه بعدش هم با 9.8 میافتم!

پی نوشت: یاد روحانی به خیر حداقل کلاسش خوش میگذشت. البته ترم دوم که بالاخره چهار جلسه رفتم سر کلاس!!
پی نوشت: کی میگه "خارج" بهتر از ایرانه؟! این استاد دیتابیس ما شباهت عجیبی به رهگذر داره با فرق اینکه از روی کتاب مینویسه رو تبلت و روی پروژکتور نشونش میده در نتیجه روش به کلاسه!!

Wednesday, April 02, 2008



کی تموم میشه این خسته گیه تموم نشدنی؟ اصلا رمانتیک هم نیست, حالا بود هم کمکی نمی کرد! حالا اینکه میدونم نصفش مال اینه که شبا دیر میخوابم روزا دیر پامیشم نصف دیگه ش هم مال سیگاره, نصفشم مال ورزش نکردنه, نصف آخرشم مال یه چیزای نگفتنی ای ... اما بازم درست نمیشه. عین دین می مونه که هزار و یکی نصف داره هیچ دوتاییش هم نه دنیا نه آخرتتو تضمین نمیکنن.





Thursday, March 06, 2008



موقعیت ایجاب میکنه که چیزی بنویسم. پس چیزی مینویسم اما نه از "موقعیت" مذکور. داستان نمیگم. تنها چیزی که میگم اینه که باورم نمیشد چیزی بتونه اینطور برای چندین روز حتی یک لحظه هم از ذهنم بیرون نیاد. هیچ اغراقی هم در کار نیست!

Tuesday, February 05, 2008



گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولی به خون جگر شود

Sunday, February 03, 2008



آقای بورقانی هم که رفت.

سهام بورقانی رو همه میشناسن انگار, اما یک پسر دیگه هم داشت به اسم کمال که کانادا درس میخونه و وقتی بچه بودن انگار دوقلو بودن. چند وقت پیش که دلم خیلی تنگ شده بود زنگ زدم به بابا. توی جلسه بود, گفت آقای بورقانی و چند نفر دیگه هم هستن و سلام رسوندم و بابا پرسید چیزی شده؟ بعد از این همه وقت دفعه ی اول بود که همینطوری زنگ میزدم. گفتم نه فقط دلم تنگ شده بود. بابا خندید و گفت دلت تنگ شده بود؟ صدای خنده ی بقیه اومد و صدای آقای بورقانی که گفت کمال از این کارا نمیکنه...

فکر کنم الان شاید دلش میخواد که کاش بیشتر از این کارا میکرد... منم فکر میکنم باید بیشتر از این کارا بکنم...


Monday, January 21, 2008



دلم قصه ی ظهر جمعه میخواد توی خونه ی بهارستان وقتی بیرون برف میاد با آبگوشت همیشگی جمعه ها ... مثل اون سالهای اول بعد از جنگ ...

قبل از اومدن رفتم دم خونه ی بهارستان. پشت شیشه ها چوب چسبونده بودن گفتن صدا و سیما خریده تش برای فیلم برداری استفاده میکنن. من هیج سریالی ندیدم که اونجا ساخته باشن. اما اگه یه سریالی دیدین که توی یه خونه ی قدیمی بزرگ درندشت با پله های سنگی که اونجایی که پله ها تموم میشه تو زیر زمین یه سوراخ نیم متر در نیم متر توی دیوار داره با یه در توری که بهش میاد یه زمانی یه دختر بچه ی پنج ساله موقع موشک بارون اون تو قایم میشده باشه... بهم بگین لطفا.

Saturday, January 19, 2008



[i don't think it's really insightful, she could have written the lyrics better... but anyway...]

Sinead's Theology



پیر شده خیلی ...
برای گوش کردن به آهنگ هاش میتونید برید اینجا.



Friday, January 11, 2008



غلظت آدم که زیاد میشه غلظت کلماتش هم بالا میره تا اونجایی که کلمات خلاصه میشه به صدای نفس و رطوبت تن و سکوت ...
فقط اونوقته که سکوت سرشار از ناگفته هاست. بقیه ی مواقع معمولا کشکه.

Thursday, January 10, 2008




فقط فلسطینیها مسلمونن که بهشون ظلم شده و ما باید بهشون کمک کنیم؟!



آدم مسءولیت داره. مسءولیت تنبیه سختیه برای نفس کشیدن. برای امتداد نفس کشیدن. برای دیدن. برای لذت بردن. حتی برای رنج کشیدن. مسءولیت اون یکی بینهایتیه که در لطف خدا ضرب شده تا همه چیزو مبهم بکنه.
ولی بالا بری پایین بیای، آدم مسءولیته رو داره هر چه قدر هم که غیر منطقی به نظر بیاد، منطقش هم مبهم تر از این حرفهاست ...

تا مامانم اینجاست بپرسم دقیقا چرا من رو به دنیا آوردن.


Tuesday, November 20, 2007



معجزه ی چوب و اره رو نمیدونم چیه. چیزی شبیه کاغذ کاهی و فلم و دوات باید باشه.
خدا رو شکر که اینجا اتاق اضافه یا انباری ندارم وگرنه با ۱۰۰ دلار میشه هر چی لازم دارم بخرم آخرش هم نه پی ایچ دی ی نجاری بهم میدادن نه کامپیوتر!

Saturday, November 10, 2007



زن بودن زن به چینی دلشه، که قدر یک دریا جا داره و راحت میشکنه و بند میخوره و باز قدر یک دریا جا داره...

بزرگترین اشتباه مردونه اینه که به اون دریا نگاه کنی و فکر کنی رد اون بند خوردن ها هم از بین میره.





یک شب سرد تابستونی این آهنگ رو صد بار گوش دادم. یاد تمام پسرانی رو هم کردم که دوستم داشتند و من هیچگاه نفهمیدم مگر مدت ها بعد از اینکه اثری از اون دوست داشتن نمونده بود.



اگر میدونستی که هنوز جه جور گاهی از معصومیت نگاهت و صدات دلم به رعشه میافته، و اگر میدونستی چه قدر غمناکه دوری ت ... و اگر میدونستی نزدیکی ت گاهی چه غمناکه، و چه سخته، شاید میفهمیدی چرا گاهی شیطنت هام به بغض تبدیل میشهو چرا بیداری م این قدر تاریکه ...

مثل همیشه بهم بگو شبت به خیر عزیزم. من میخوابم. اگر دوست داشتی بهم زنگ بزن بیدارم کن.