کی تموم میشه این خسته گیه تموم نشدنی؟ اصلا رمانتیک هم نیست, حالا بود هم کمکی نمی کرد! حالا اینکه میدونم نصفش مال اینه که شبا دیر میخوابم روزا دیر پامیشم نصف دیگه ش هم مال سیگاره, نصفشم مال ورزش نکردنه, نصف آخرشم مال یه چیزای نگفتنی ای ... اما بازم درست نمیشه. عین دین می مونه که هزار و یکی نصف داره هیچ دوتاییش هم نه دنیا نه آخرتتو تضمین نمیکنن.
Wednesday, April 02, 2008
کی تموم میشه این خسته گیه تموم نشدنی؟ اصلا رمانتیک هم نیست, حالا بود هم کمکی نمی کرد! حالا اینکه میدونم نصفش مال اینه که شبا دیر میخوابم روزا دیر پامیشم نصف دیگه ش هم مال سیگاره, نصفشم مال ورزش نکردنه, نصف آخرشم مال یه چیزای نگفتنی ای ... اما بازم درست نمیشه. عین دین می مونه که هزار و یکی نصف داره هیچ دوتاییش هم نه دنیا نه آخرتتو تضمین نمیکنن.
Thursday, March 06, 2008
موقعیت ایجاب میکنه که چیزی بنویسم. پس چیزی مینویسم اما نه از "موقعیت" مذکور. داستان نمیگم. تنها چیزی که میگم اینه که باورم نمیشد چیزی بتونه اینطور برای چندین روز حتی یک لحظه هم از ذهنم بیرون نیاد. هیچ اغراقی هم در کار نیست!
Tuesday, February 05, 2008
Sunday, February 03, 2008
آقای بورقانی هم که رفت.
سهام بورقانی رو همه میشناسن انگار, اما یک پسر دیگه هم داشت به اسم کمال که کانادا درس میخونه و وقتی بچه بودن انگار دوقلو بودن. چند وقت پیش که دلم خیلی تنگ شده بود زنگ زدم به بابا. توی جلسه بود, گفت آقای بورقانی و چند نفر دیگه هم هستن و سلام رسوندم و بابا پرسید چیزی شده؟ بعد از این همه وقت دفعه ی اول بود که همینطوری زنگ میزدم. گفتم نه فقط دلم تنگ شده بود. بابا خندید و گفت دلت تنگ شده بود؟ صدای خنده ی بقیه اومد و صدای آقای بورقانی که گفت کمال از این کارا نمیکنه...
فکر کنم الان شاید دلش میخواد که کاش بیشتر از این کارا میکرد... منم فکر میکنم باید بیشتر از این کارا بکنم...
Monday, January 21, 2008
دلم قصه ی ظهر جمعه میخواد توی خونه ی بهارستان وقتی بیرون برف میاد با آبگوشت همیشگی جمعه ها ... مثل اون سالهای اول بعد از جنگ ...
قبل از اومدن رفتم دم خونه ی بهارستان. پشت شیشه ها چوب چسبونده بودن گفتن صدا و سیما خریده تش برای فیلم برداری استفاده میکنن. من هیج سریالی ندیدم که اونجا ساخته باشن. اما اگه یه سریالی دیدین که توی یه خونه ی قدیمی بزرگ درندشت با پله های سنگی که اونجایی که پله ها تموم میشه تو زیر زمین یه سوراخ نیم متر در نیم متر توی دیوار داره با یه در توری که بهش میاد یه زمانی یه دختر بچه ی پنج ساله موقع موشک بارون اون تو قایم میشده باشه... بهم بگین لطفا.
Saturday, January 19, 2008
[i don't think it's really insightful, she could have written the lyrics better... but anyway...]
Thursday, January 17, 2008
Friday, January 11, 2008
غلظت آدم که زیاد میشه غلظت کلماتش هم بالا میره تا اونجایی که کلمات خلاصه میشه به صدای نفس و رطوبت تن و سکوت ...
فقط اونوقته که سکوت سرشار از ناگفته هاست. بقیه ی مواقع معمولا کشکه.
Thursday, January 10, 2008
آدم مسءولیت داره. مسءولیت تنبیه سختیه برای نفس کشیدن. برای امتداد نفس کشیدن. برای دیدن. برای لذت بردن. حتی برای رنج کشیدن. مسءولیت اون یکی بینهایتیه که در لطف خدا ضرب شده تا همه چیزو مبهم بکنه.
ولی بالا بری پایین بیای، آدم مسءولیته رو داره هر چه قدر هم که غیر منطقی به نظر بیاد، منطقش هم مبهم تر از این حرفهاست ...
تا مامانم اینجاست بپرسم دقیقا چرا من رو به دنیا آوردن.
Tuesday, November 20, 2007
معجزه ی چوب و اره رو نمیدونم چیه. چیزی شبیه کاغذ کاهی و فلم و دوات باید باشه.
خدا رو شکر که اینجا اتاق اضافه یا انباری ندارم وگرنه با ۱۰۰ دلار میشه هر چی لازم دارم بخرم آخرش هم نه پی ایچ دی ی نجاری بهم میدادن نه کامپیوتر!
Thursday, November 15, 2007
Saturday, November 10, 2007
زن بودن زن به چینی دلشه، که قدر یک دریا جا داره و راحت میشکنه و بند میخوره و باز قدر یک دریا جا داره...
بزرگترین اشتباه مردونه اینه که به اون دریا نگاه کنی و فکر کنی رد اون بند خوردن ها هم از بین میره.
یک شب سرد تابستونی این آهنگ رو صد بار گوش دادم. یاد تمام پسرانی رو هم کردم که دوستم داشتند و من هیچگاه نفهمیدم مگر مدت ها بعد از اینکه اثری از اون دوست داشتن نمونده بود.
اگر میدونستی که هنوز جه جور گاهی از معصومیت نگاهت و صدات دلم به رعشه میافته، و اگر میدونستی چه قدر غمناکه دوری ت ... و اگر میدونستی نزدیکی ت گاهی چه غمناکه، و چه سخته، شاید میفهمیدی چرا گاهی شیطنت هام به بغض تبدیل میشهو چرا بیداری م این قدر تاریکه ...
مثل همیشه بهم بگو شبت به خیر عزیزم. من میخوابم. اگر دوست داشتی بهم زنگ بزن بیدارم کن.
Wednesday, November 07, 2007
Tuesday, November 06, 2007
Monday, October 22, 2007
خدا مشکلش اینه که خدای آسمونهاست رو زمین همه همدیگه رو دارن جر میدن. اونایی هم که نمیخوان کاری به کار کسی داشته باشن ماتحتشون علی رغم میل باطنی اون وسط گیر کرده. یه احساس عجیبی هم داره به من میگه این «علی رغم» سوتی گنده ای داره.
Monday, October 08, 2007
آره خوب آدم بعضی وقتها به چرند گویی میافته. حقیقتش اینه که الان دفعتا از تایپ فارسی خوشم اومده. تلق تلق دارم تایپ میکنم بعد حروف آشنا میبینم... کیف میده همینجوری بدون معنی دوست دارم تایپ کنم و چیزهایی بنویسم که برای دیگران ارزش خوندن نداره بعد برم پستش کنم. هیچ کس هم نفهمه که من الان دارم از این تایپ کردنها چه لذتی میبرم. مثل وقتهایی که از فارسی حرف زدن لذت میبرم. همینجوری واسه خودم شروع میکنم حرفهای بی معنی میزنم بلند بلند که صدای فارسی بشنوم که معنی هم نداشته باشه ببینم چه جوریه. خیلی کیف میده به خدا ... بهتر از اینه که آدم با سابیدن رنگ مبلش انرژیشو خالی کنه. شایدم نه مبله داره خوشگل میشه. به زودی رندگش میکنم. بعد هم از اون چیزا میشه که تا آخر عمرم میخوام نگهش دارم. مثل پارتیتورهای دوران کودکی که با خودم آوردمشون. یا نوارهایی که نگه داشتم ولی هیچ دستگاهیی ندارم که پخششون کنه ..
خوب بسه دیگه باید برم ببینم برنامه م به چه نتیجه ای رسیده.... تایپ فارسی بسه فعلا ولی لذت بردیم.
Subscribe to:
Posts (Atom)
