Thursday, January 17, 2008
Friday, January 11, 2008
غلظت آدم که زیاد میشه غلظت کلماتش هم بالا میره تا اونجایی که کلمات خلاصه میشه به صدای نفس و رطوبت تن و سکوت ...
فقط اونوقته که سکوت سرشار از ناگفته هاست. بقیه ی مواقع معمولا کشکه.
Thursday, January 10, 2008
آدم مسءولیت داره. مسءولیت تنبیه سختیه برای نفس کشیدن. برای امتداد نفس کشیدن. برای دیدن. برای لذت بردن. حتی برای رنج کشیدن. مسءولیت اون یکی بینهایتیه که در لطف خدا ضرب شده تا همه چیزو مبهم بکنه.
ولی بالا بری پایین بیای، آدم مسءولیته رو داره هر چه قدر هم که غیر منطقی به نظر بیاد، منطقش هم مبهم تر از این حرفهاست ...
تا مامانم اینجاست بپرسم دقیقا چرا من رو به دنیا آوردن.
Tuesday, November 20, 2007
معجزه ی چوب و اره رو نمیدونم چیه. چیزی شبیه کاغذ کاهی و فلم و دوات باید باشه.
خدا رو شکر که اینجا اتاق اضافه یا انباری ندارم وگرنه با ۱۰۰ دلار میشه هر چی لازم دارم بخرم آخرش هم نه پی ایچ دی ی نجاری بهم میدادن نه کامپیوتر!
Thursday, November 15, 2007
Saturday, November 10, 2007
زن بودن زن به چینی دلشه، که قدر یک دریا جا داره و راحت میشکنه و بند میخوره و باز قدر یک دریا جا داره...
بزرگترین اشتباه مردونه اینه که به اون دریا نگاه کنی و فکر کنی رد اون بند خوردن ها هم از بین میره.
یک شب سرد تابستونی این آهنگ رو صد بار گوش دادم. یاد تمام پسرانی رو هم کردم که دوستم داشتند و من هیچگاه نفهمیدم مگر مدت ها بعد از اینکه اثری از اون دوست داشتن نمونده بود.
اگر میدونستی که هنوز جه جور گاهی از معصومیت نگاهت و صدات دلم به رعشه میافته، و اگر میدونستی چه قدر غمناکه دوری ت ... و اگر میدونستی نزدیکی ت گاهی چه غمناکه، و چه سخته، شاید میفهمیدی چرا گاهی شیطنت هام به بغض تبدیل میشهو چرا بیداری م این قدر تاریکه ...
مثل همیشه بهم بگو شبت به خیر عزیزم. من میخوابم. اگر دوست داشتی بهم زنگ بزن بیدارم کن.
Wednesday, November 07, 2007
Tuesday, November 06, 2007
Monday, October 22, 2007
خدا مشکلش اینه که خدای آسمونهاست رو زمین همه همدیگه رو دارن جر میدن. اونایی هم که نمیخوان کاری به کار کسی داشته باشن ماتحتشون علی رغم میل باطنی اون وسط گیر کرده. یه احساس عجیبی هم داره به من میگه این «علی رغم» سوتی گنده ای داره.
Monday, October 08, 2007
آره خوب آدم بعضی وقتها به چرند گویی میافته. حقیقتش اینه که الان دفعتا از تایپ فارسی خوشم اومده. تلق تلق دارم تایپ میکنم بعد حروف آشنا میبینم... کیف میده همینجوری بدون معنی دوست دارم تایپ کنم و چیزهایی بنویسم که برای دیگران ارزش خوندن نداره بعد برم پستش کنم. هیچ کس هم نفهمه که من الان دارم از این تایپ کردنها چه لذتی میبرم. مثل وقتهایی که از فارسی حرف زدن لذت میبرم. همینجوری واسه خودم شروع میکنم حرفهای بی معنی میزنم بلند بلند که صدای فارسی بشنوم که معنی هم نداشته باشه ببینم چه جوریه. خیلی کیف میده به خدا ... بهتر از اینه که آدم با سابیدن رنگ مبلش انرژیشو خالی کنه. شایدم نه مبله داره خوشگل میشه. به زودی رندگش میکنم. بعد هم از اون چیزا میشه که تا آخر عمرم میخوام نگهش دارم. مثل پارتیتورهای دوران کودکی که با خودم آوردمشون. یا نوارهایی که نگه داشتم ولی هیچ دستگاهیی ندارم که پخششون کنه ..
خوب بسه دیگه باید برم ببینم برنامه م به چه نتیجه ای رسیده.... تایپ فارسی بسه فعلا ولی لذت بردیم.
یک سال و چند ماه بدون اینترنت تو خونه زندگی کردم اما دیگه نمیشه. هی همه دم آخر هفته میشه ایمیل های فوری میزنن من دوشنبه صبح میگیرم!
پی نوشت: من اگه یه زمانی تلویزیون خریدم اسمم عوض میکنم.
ادامه: منظورم دستگاه تلویزیون نیست ها! یعنی پول تلویزیون کابلی دادم مثلا... فیلم دیدن رو مانتیور خیلی تخمیه خداییش... در ده سال آینده شاید یک ال سی دی ای چیزی گرفتم...
هی تو ایران تا یکی تو ایران بوق میزنه نگاه چپ میکنه میگن نگا کن ایرانو خارجیها فلان خارجیها فرهنگ ... مرشور ریخت و قیافه و بی شعوری و بی فرهنگی و عقده ای بودن و بدبختی و بیچاره گی و نفهمی این ملت آمریکا رو ببرن.
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه ...
ترکیب عادت کردن و حوصله سر رفنت چیز عجیبیه. اعتیاد رو شاید اما عادت رو هیچ جوری نمیشه از دستش فرار کرد. اصلا بهش نیاز مبرم داریم. خیلی از ترک عادت ها هم ناشی از حوصله سر رفتنه و انگیزه خاص دیگه ای هم نداره. هرچه قدر هم به کار و سر شلوغ بودن عادت کرده باشیم به شکستن اون قاعده هر از چند گاهی احتیاج پیدا میکنیم. همین کار جدید که حوصله آدم رو سرجا میاره ممکنه سخت باشه و بار فکری یا جسمیش از کارهای معمولی که حوصله رو سر برده بیشتر باشه. اما لازمش داریم. برو برگردم نداره.
یه اپلیکیشن برای این پیدا کردن تو هوش مصنوعی باید کار بامزه ی بشه ... شایدم نشه. کلا به این صورت است که ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
Friday, September 14, 2007
Monday, September 10, 2007
زن شده م.
جور بدی نه، ... ولی جدی جدی احساس میکنم زن شده م.
اگه بگم یک هویی شد دروغ گفته م. حواسم جمع تر از این حرفهاست.
در عین حالی که یک جور احساس قدرته اما حالت غم انگیزی هم داره، از اون غم هایی که فقط متوجه حضورش شدن درمانش میکنه ... اما این لاکردار هم حافظه داره.
قابل پیش بینی نبودن رو دوست دارم ... خودم میگم قابل پیش بینی بودن از شروط بلوغه اما از دست خودم حرصم میگیره. هروقت زیادی روی قاعده زندگی میکنم عین کم خوابی اون تیکه های اطوار دارم روی هم جمع میشن، اما حافظه ش خیلی بیشتر از خوابه. همینطور جمع میشه جمع میشه جمع میشه جمع میشه جمع میشه جمع میشه جمع میشه جمع میشه جمع میشه جمع میشه جمع میشه جمع میشه جمع میشه جمع میشه جمع میشه جمع میشه جمع میشه جمع میشه جمع میشه جمع میشه جمع میشه جمع میشه جمع میشه جمع میشه جمع میشه جمع میشه جمع میشه جمع میشه جمع میشه جمع میشه جمع میشه جمع میشه جمع میشه جمع میشه جمع میشه جمع میشه که همه ی این جمع میشه ها رو تایپ میکنم و بازم آب از آب تکون نمیخوره.
دلت نلرزه اما از این جمع شده گی ها ...
آخه کدوم آهنگیه که قابل پیش یینیه؟
Thursday, July 19, 2007
Subscribe to:
Posts (Atom)
