پیشنهاد میشه برای اینکه در ازل پرتو حُسنش گم و گور نشه دانشمندان cognitive development و gene therapist ها با هم دست به یکی کنند که حافظه انسان از ابتدای جنینی به کار بیافته. بعد یه فروید دیگه باید ظهور کنه تا اثرات ناشی از به یاد موندن اونجای مامان ها رو در فرزندان بررسی کنه!
Friday, July 15, 2005
پیشنهاد میشه برای اینکه در ازل پرتو حُسنش گم و گور نشه دانشمندان cognitive development و gene therapist ها با هم دست به یکی کنند که حافظه انسان از ابتدای جنینی به کار بیافته. بعد یه فروید دیگه باید ظهور کنه تا اثرات ناشی از به یاد موندن اونجای مامان ها رو در فرزندان بررسی کنه!
Thursday, July 14, 2005
Wednesday, July 13, 2005
Tuesday, July 12, 2005
Monday, July 11, 2005
در ادامه شاعر می فرماید که گشایش کار بشریت از گره خوردن آغاز میشود.
آدم وقتی کاراش در هم گره میخوره، کلافه میشه. یا بعضاً وقتی کلافه میشه معنیش اینه که کاراش در هم گره خورده.بعد اینکه وقتی آدم خودش در خودش، و خودش در دیگری و دیگری در خودش، همه در هم گره بخورند، موضوع قدری پیچیده میشه که پیچیدگیش از پیچک می آید که همان پیچیدن بر دور دیگری است که آن همان عشق میباشد. نقطه سر خط.
خاکستر رو باد میبره. لبخند رو هم گاهی ...
ته ش اما یه چیزی میمونه مثل خاکستریِ تهِ خاکسترِ باد برده.
Saturday, July 09, 2005
Friday, July 08, 2005
نابغه ی دو عالم توی مهمونی, ساعت 1 شب, در حالی که صدای ارکستر نمیگذاره بغل دستی ها هم صدای هم رو بشنون, میره تو راهرو و زنگ میزنه 133 که آژانس بیاد:
- بفرمایید
- سلام خسته نباشید. یه ماشین میخواستم برای امیرآباد کوچه ی یکم.
- مشکلتون چیه؟
- یه ماشین میخواستم.
- خانوم شما با پلیس 110 تماس گرفته ید!
در مورد بقیه اتفاقاتی که در اون مهمونی افتاد من اطلاعی ندارم و هیچ مسئولیتی قبول نمیکنم:) چون به هر حال 133 زود تر رسید!
پی نوشت 1.1: از همه نسبت های ناجور بچه بازی رو بهم نداده بودن که گمون کنم دیشب دادن! یارو دختره که با من میرقصید (کیانا، 8 ساله از تهران) گذشته از قر و فر فراوان و تانگو و این حرفها, رفت لباشو با گیلاس رنگ کرد با کلی ادا اطوار پرید بقلم و لبمو بوس کرد!
پی نوشت 1.2: تکرار میشود! 8 ساله از تهران!
پی نوشت 1.3: البته گیلاسش خوشمزه بود ولی دلیل نمیشه!
پی نوشت 1.4: میگم تا حالا با کسی که از خودم 30 سانت کوتاه تر باشه نرقصیده بودم! حالا احساس اونایی رو که با من گاهی خدای نکرده میرقصن رو درک میکنم :(
پی نوشت2.1: دختره با پسر نامحرم غریبه (خاک به سرم!) میرن مهمونی بعد هر کی میگه احسان آقا و خانومشون جفتشون داد میزنن "نَنَنَنَنَنَه!!!! اَه اَه اَه" :)
پی نوشت 2.2: همسرمن اگه حلقه دستش نکنه طلاقش میدم :) این خط این نشون!!
پی نوشت 2.3: :*
پی نوشت 3: یه کم خاله زنک بازی لطفاً!
Thursday, July 07, 2005
مستقل از اينکه بدونم که اون فرد ناشناس کي بود که مطمئنا هم يه آدم آشنا بوده ميگم که مرده شور ريختت رو ببرن! من توي رابطه ي عاشقانه م هيچ احتياجي به زجه موره زدن ندارم! اينها جنسش از يه چيز ديگه است، تو و امثال تورو هم ميخوام ميخوام صد سال نيايد اينجا رو بخونيد که من از اون کارهات کرده باشم با عاشق بازي!
پي نوشت ۱: تو اصلا ميفهمي اين يعني چي؟
صفاي آينه خواجه ببين كزين دم سرد
نشد مكدر و بر آه عاشقان بخشيد
پي نوشت ۲: آره من فاشيستم، حرفي هست؟
پي نوشت ۳: اما اين يه رفتار شتابزده نيست! حرفي هست؟
پي نوشت ۴: من ENTPم ... حاليته؟
Wednesday, July 06, 2005
نه لب گشايدم از گل نه دل كشد به نبيد
چه بي نشاط بهاري كه بي رخ تو رسيد
نشان داغ دل ماست لالهاي كه شكفت
به سوگواري زلف تو اين بنفشه دميد
بيا كه خاك رهت لالهزار خواهد شد
ز بس كه خون دل از چشم انتظار چكيد
به ياد زلف نگونسار شاهدان چمن
ببين در آينه جويبار گريهي بيد
به درد ما كه همه خون دل به ساغرهاست
ز چشم ساقي غمگين كه بوسه خواهد چيد
چه جاي من كه در اين روزگار بي فرياد
ز دست جور تو ناهيد بر فلك ناليد
گذشت عمر و به دل عشوه ميخريم هنوز
كه هست در پي شام سياه صبح سپيد
كه راست درين فتنهها اميد امان؟
شد آن زمان كه دلي بود در امان اميد
صفاي آينه خواجه ببين كزين دم سرد
نشد مكدر و بر آه عاشقان بخشيد
ه. ا. سايه
Monday, July 04, 2005
Sunday, July 03, 2005
میخوام بدونم ...
میخوام بدونم ...
بوسیدن حرف زدن هست یا نه؟
حرف نزدن قهر کردن هست یا نه؟
میخوام بدونم،
میخوام بدونم عاقل بودن یعنی چی،
میخوام بدونم دیوونه بودن یعنی چی،
میخوام بدونم دل شکستن ها پایانی هم داره یا نه!
Friday, July 01, 2005
"The two of us wrote that together. Since each of us was several, there was already quite a crowd. Here we have assigned clever pseudonyms to prevent recognition. Why have wee kept our own names? Out of habit, purely out of habit. To make ourselves unrecognizable in turn. To render imperceptible, not ourselves, but what makes us act, feel, and think. Also because it's nice to talk like everybody else, to say the sun rises, when everybody knows it's only a manner of speaking. To reach, not the point where one no longer says I, but the point where it is no longer of any importance whether one says I. We are no longer ourselves. Each will know his own. We have been aided, inspired, multiplied. "
[Deleuze and Guattari 1980]
[Deleuze and Guattari 1980]
Subscribe to:
Posts (Atom)