Friday, September 24, 2004

یکی هست، یکی نیست، غیر از خدا آدمایِ دیگه ای هم بوده و هست، غیر از آدمها هم شاید خدایی بوده و باشه، یه عالمه برف بود یه جاهایی رویِ یه کوه بلند، یه کوه که اونقدر بلند نبود که همه نتونن ازش بالا برن، البته به غیر از مامان-بزرگ بابا-بزرگ هایِ خیلی بزرگ و نوه هایِ خیلی کوچیکشون که شاید دوستشون داشته باشن، نزدیک این کوه یه شهر بود که مثل قصّه ها همه چی توش پیدا می شد، از شیرِ آدمیزاد گرفته تا مرغ سوخاری، آدمهایِ اون تو عاشقِ هم میشدن، گاهی هم از هم فارغ میشدن، این شهر حتی گل سرخ هم داشت ولی از اونجایی که عدالت برقرار بود فقط دست شهسوارِ سوار بر اسبِ سفید نمی افتاد و بچه ها این گل سرخ ها رو می فروختن و به طرز رمانتیکی با این گلِ سرخ ها سیر می شدن، آدمهایِ اینجا گاهی زندگی می کردند، حلقه حلقه دود سیگار رو می دادند بیرون، گل می خریدند، سوپ درست می کردند و مریض که میشدند سوپ می خوردند، شمع روشن می کردند و چراغ را خاموش می کردند، اولین بوسه یِ عمرشون رو تجربه می کردند و یهو قد می کشیدند، طعمِ بوسه رو یادشون می رفت و اشکشون در میومد، باز همه چی یادشون میرفت، باز یادشون میومد که زندگی کنن، زندگی می کردند و باز یادشون میرفت که زندگی کنن ... یکی بود تو این شهرِ بزرگ که یه صفحه ی بزرگ داشت که اسمش رو گذاشته بود MonTour ، یه روز تو اون یه عکس رو دید، عکسِ کوه بود، همون کوه بلندِ نه خیلی بلند، تو عکس ه دو تا آدم هم بودند، یکیش خودش و اون یکی با خودش ...

پانوشت : من میخوام عکسه رو بزرگ کنم بزنم به دیوار، چی شد پس؟


1 comment:

xeeg said...

دیوونه ی عزیز دوست داشتنی من!